
پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم
با تشکر
:استعداد خاک گرفته - خودکشی
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
وبلاگم هم ورزشي و هم شخصي ، خلاصه همه چيز توش مينويسم.
دو تا همكار هم دارم یکیش دوست قدیمیم یکیش هم خواهرم
خوب تو فوتبال شديدا طرفدار منچستر و انگليس هستم
تيم شهرم هم فقط شاهين
كار مي كنم
دانشجوي كارشناسي حسابداري
ميگن كنار درس خوندن بايد كار كني اما من كنار كار كردن درس مي خونم كه خيلي ازش لطمه خوردم اما چيكار كنم ، كارم رو دوست دارم.
با تبادل لينك موافقم هركسي خواست بهم بگه.
سرم داره درد میکنه!! نمیدونم چرا؟؟ نه میدونم چرا فقط به خاطر تو به خاطر حرفای تو!! میگه ... ولش کن . این دم آخری به حرفای قشنگت فکر میکنم. چه قشنگ میگفتی و من ساده باور میکردم. من ساده تر از اونی بودم که خودم فکر میکردم. ساده بودم ولی فکر میکردم بی آلایشم. اما الآن میبینم بی مغزم. شب شده همه تو مراسم هستن . زنگ میزنن خودت رو برسون همه هستن جز تو . فکر همه جاش رو کردم. امشب بعد از رفتن همه دنیا واسه من تموم میشه . به هیچی فکر نمیکنم خیلی خودم رو گرفتم که بعد از مراسم این کار رو کنم تا مراسم بهم نخوره. میرم مراسم ... .
شب شده همه دارن برمیگردن خونه هاشون. مامان و بابا مبرن مسافرت بعد از این همه زحمت به استراحت نیاز دارن. برنامه خودم بود . میخوام بفرستمشون تا راحت باشم . برگشتم خونه خودم تنها هستم تهنای تنها. تنهاتر از همیشه . میگفتی همیشه پیشتم اما کو؟؟ نیستی؟ اما نه انگار هستی دارم حست میکنم. تصمیم دارتم رگ بزنم ولی ترسو هستم قرص میخورم . پلکام سنگین میشه . سرم گیج میره و ... .
احساس سبکی بهم دست پیدا کرده اما هرکاری میکنم بالاتر نمیرم زور میزنم اما نمیشه نمیشه!!! خودم رو میبینم که افتادم گوشه خونه. یکی داره در میزنه ۲نصفه شب. پرواز میکنم اوه نه سعید چیکار میکنه. میدونه خونه هستم . برمیگردم داخل خونه ... .
همه ریختن پشت در کلید رو میارن و ... . صدای پرستار هنوز تو گوشمه براش دعا کنین که بتونه دفع کنه قرصش قوی بوده ...
چشام رو باز میکنم همه هستن فقط احسان رو که بالا سرم ایستاده میشناسم. اولین حرفی که میزنه میگه اونقدر احمقی که حد نداره. از حال میرم . ظهر شده ... همه تو بیمارستان میرن و میان...
کم کم داره همه چیز یادم میاد. داد میزنم نهههههههه من هنوز زنده اممممممممممممم. چراااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا چرا؟؟؟؟؟؟ باز از هوش میرم.
شب چشام رو باز میکنم احسان با مریم پیشم هستن! بهم میگه لعنتی یادته که نذاشتی من خودم رو بکشم . میدونی بهم گفتی خدا خودش ما رو فرستاده اینجا از زندگی لذت ببریم فرستاده تا ما رو بسنجه هرکی کوچکترین بلایی سر خودش بیاره خدا بهش محل نمیذاره تو داشتی با خودت چیکار میکردی؟؟
مریم میگه تو جای داداشمی همه رو جون به لب کردی شانس آوردی که مامان و بابات رفتن وگرنه حتما یه چیزیشون میشد. از اتاق میرن بیرون... .
از شب تا فردا صبحش فکر میکنم ... .
جدا ارزشش رو نداری اما نمیدونم چرا این کار رو کردم فکر کنم میخواستم بگم از تو شجاع ترم. اما نبودم چون قرار بود رگم رو بزنم اما با قرص میخواستم تمومش کنم... تو باز هم از من شجاع تری... .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : این پست رو فقط بخونین مثل یه داستان به هیچ چیزش هم نمیخواد فکر کنین. فقط همین!!!
[+]
نوشته اي ازE30united در 10:36 بعد از ظهر یکشنبه 19 آبان1387
|
|