تبليغاتX
استعداد خاک گرفته - خوب ، بد ، زشت
تصـــــــوير اتفاقي
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم

با تشکر   

لينك دوستان
ارتباط آنلاين با مدير
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

بايگاني
طراح قالب
خوب ، بد ، زشت


تا دیروقت پشت کامیوتر نشستم صدای همه درمیاد بگیر بخواب . به زور خودم رو از پشت میز می کنم . میرم سمت اتاق که بخوابم . همین جور زمان میگذره . صدای تیک تاک ساعت تو اون خلوتی و سکوت شب میخوره تو سرم. هرکاری می کنم خوابم نمیبره . بلند میشم میرم تو حیاط . با خودم میگم الآن چیکار کنم ؟؟ زل میزنم به ماشین خودم و بابام . یه فکر به سرعت جلو چشام رد میشه. تصمیم میگیرم ماشین تمیز کنم اونم ۳ نصفه شب!! میرم تو کوچه بچه ها همه هستن. یه چیزی یادم میاد . اونا از ۱۲ شروع کرده بودن .همین که میبیننم شروع میکنن به متلک انداختن که خودت میگی از ۱۲ خودت الآن میای . یادم میاد که بهشون گفتم ۱۲ همه تو کوچه برای ماشین شستن. تا دم دمای صبح گرفتاریم . خوابم میاد . میرم میخوابم... . چشام رو باز می کنم میبینم ساعت ۴ بعد از ظهره و من هیچ کاری نکردم!! زود پا میشم و کارام رو تا حدودی انجام میدم. ساعت ۶ عصر شده . بهم زنگ میزنن که بیا بریم بیرون . میرم که آماده بشم . در کمدم رو باز می کنم تک پوش زردم رو در میارم . میرم کنار چوب لباسی شلوار نوک مدادیم زو برمیدارم میپوشم. نوبت موهام رسیده . اتو مو رو برمیدارم و میفتم به جونش . خودم رو نگاه می کنم یه لحظه ترس برم میداره . موهام وحشتناک شدن . باز هم به همون روش همیشگی خودم موهام رو خراب می کنم و میرم.  سوئیچ پراید بابام رو بردارم. از در میام بیرون . میام در رو ببندم . همون موقع یه صدایی از داخل میاد که من ماشین رو میخوام . یه ضد حال!! برمیگردم داخل . مجبورم با ۲۰۶ خودم برم . زود سوئیچ ها رو عوض می کنم و میرم سوار ماشینم میشم . طبق معمول به سختی از خونه ماشین رو میارم بیرون. باز شکم ماشین به چند جا میگیره. در رو میبندم و ... . آینه ها رو تنظیم می کنم . صندلیم رو میدم عقب . عینکم رو میزنم رو چشمام و ضبط رو روشن می کنم . راه میفتم . ۱۰ دقیقه بعد رسیدم سر قرار . این بار خودش تنها نیست . یکی از دوستاشم با خودش آورده . دوستش از خودش خوشکل تره!! . طبق معمول میرم جلوترشون وایمیستم . میان سوار میشن . یادم میاد بار اولی که دیدمش من رو یاد یکی مینداخت واسه همین ازش خوشم اومد. بعد از اون چند بار دیدمش. زیاد نمیشناسمش . هیچ وقت درست و حسابی محلش نمیذارم . همیشه به همین خاطر ازم گله منده. اول دوستش رو معرفی می کنه و شروع می کنه حرف زدن . میدونم عاشق سرعت و صدای بلنده . واسه همین میگم میخوام ببرمت اون دنیا. میدونه چی میگم. کمربندش رو میبنده و به دوستشم میگه محکم بشین . صدای ضبط بلندتر میشه . سرعت هم همین جور بیشتر میشه . از بین ماشینا لایی میکشم و همین جور میرم. زیر چشمی نگاهشون می کنم چسبیدن به صندلی و کپ کردن . چند تا لایی خطرناک میکشم . نزدیکه گریه کنن . میزنم کنار و بهشون نگاه میکنم . نفسشون بالا نمیاد. میزنم زیر خنده . عصبانی میشن و چند تا حرف نثارم می کنن . شکمم به غار و غور افتاده . با پیشنهاد شام سریعا موافقت میشه . میرم به ... . کباب ترکیاش حرف ندارن . ۳تا دست سفارش میدیم و ... !! قراره هرکی دیرتر تموم کرد مهمون اون باشیم. نامردی نمی کنم هرچی میتونم مخلفات سفارش میدم . نیم ساعت بعد سفارش ها آماده ست . در عرض ۱۵ دقیقه هیچ چی رو میز نیست! من نفر اول بودم . دوستشم بعد از من تموم کرد. صورت حساب رفت پای خودش . میره حساب میکنه و برمیگرده . دوستش رو میرسونیم خونه شون . میمونه خودش . نگاهش می کنم . مستاصلم که چرا ؟؟ من این کاره نبودم. تو راه خونه شون یه ریز حرف میزنه ... . میرسونمش تا دم خونشون . قبل از پیاده شدن من رو می بوسه و میگه دوست دارم . حالم بهم میخوره از این جمله . میگم شاید بار آخری بود که میبینمت . فکر می کنه دارم شوخی می کنم میگه منم . میخنده و میره . از خودم خجالت میکشم. بیشتر از اون از خدا. تصمیم رو گرفتم بار آخر بود... . 

[+] نوشته اي ازE30united در 4:32 بعد از ظهر جمعه 15 شهریور1387 | |

مطالب قبلي