
پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم
با تشکر
:استعداد خاک گرفته - خوب ، بد ، زشت
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
وبلاگم هم ورزشي و هم شخصي ، خلاصه همه چيز توش مينويسم.
دو تا همكار هم دارم یکیش دوست قدیمیم یکیش هم خواهرم
خوب تو فوتبال شديدا طرفدار منچستر و انگليس هستم
تيم شهرم هم فقط شاهين
كار مي كنم
دانشجوي كارشناسي حسابداري
ميگن كنار درس خوندن بايد كار كني اما من كنار كار كردن درس مي خونم كه خيلي ازش لطمه خوردم اما چيكار كنم ، كارم رو دوست دارم.
با تبادل لينك موافقم هركسي خواست بهم بگه.
تا دیروقت پشت کامیوتر نشستم صدای همه درمیاد بگیر بخواب . به زور خودم رو از پشت میز می کنم . میرم سمت اتاق که بخوابم . همین جور زمان میگذره . صدای تیک تاک ساعت تو اون خلوتی و سکوت شب میخوره تو سرم. هرکاری می کنم خوابم نمیبره . بلند میشم میرم تو حیاط . با خودم میگم الآن چیکار کنم ؟؟ زل میزنم به ماشین خودم و بابام . یه فکر به سرعت جلو چشام رد میشه. تصمیم میگیرم ماشین تمیز کنم اونم ۳ نصفه شب!! میرم تو کوچه بچه ها همه هستن. یه چیزی یادم میاد . اونا از ۱۲ شروع کرده بودن .همین که میبیننم شروع میکنن به متلک انداختن که خودت میگی از ۱۲ خودت الآن میای . یادم میاد که بهشون گفتم ۱۲ همه تو کوچه برای ماشین شستن. تا دم دمای صبح گرفتاریم . خوابم میاد . میرم میخوابم... . چشام رو باز می کنم میبینم ساعت ۴ بعد از ظهره و من هیچ کاری نکردم!! زود پا میشم و کارام رو تا حدودی انجام میدم. ساعت ۶ عصر شده . بهم زنگ میزنن که بیا بریم بیرون . میرم که آماده بشم . در کمدم رو باز می کنم تک پوش زردم رو در میارم . میرم کنار چوب لباسی شلوار نوک مدادیم زو برمیدارم میپوشم. نوبت موهام رسیده . اتو مو رو برمیدارم و میفتم به جونش . خودم رو نگاه می کنم یه لحظه ترس برم میداره . موهام وحشتناک شدن . باز هم به همون روش همیشگی خودم موهام رو خراب می کنم و میرم. سوئیچ پراید بابام رو بردارم. از در میام بیرون . میام در رو ببندم . همون موقع یه صدایی از داخل میاد که من ماشین رو میخوام . یه ضد حال!! برمیگردم داخل . مجبورم با ۲۰۶ خودم برم . زود سوئیچ ها رو عوض می کنم و میرم سوار ماشینم میشم . طبق معمول به سختی از خونه ماشین رو میارم بیرون. باز شکم ماشین به چند جا میگیره. در رو میبندم و ... . آینه ها رو تنظیم می کنم . صندلیم رو میدم عقب . عینکم رو میزنم رو چشمام و ضبط رو روشن می کنم . راه میفتم . ۱۰ دقیقه بعد رسیدم سر قرار . این بار خودش تنها نیست . یکی از دوستاشم با خودش آورده . دوستش از خودش خوشکل تره!! . طبق معمول میرم جلوترشون وایمیستم . میان سوار میشن . یادم میاد بار اولی که دیدمش من رو یاد یکی مینداخت واسه همین ازش خوشم اومد. بعد از اون چند بار دیدمش. زیاد نمیشناسمش . هیچ وقت درست و حسابی محلش نمیذارم . همیشه به همین خاطر ازم گله منده. اول دوستش رو معرفی می کنه و شروع می کنه حرف زدن . میدونم عاشق سرعت و صدای بلنده . واسه همین میگم میخوام ببرمت اون دنیا. میدونه چی میگم. کمربندش رو میبنده و به دوستشم میگه محکم بشین . صدای ضبط بلندتر میشه . سرعت هم همین جور بیشتر میشه . از بین ماشینا لایی میکشم و همین جور میرم. زیر چشمی نگاهشون می کنم چسبیدن به صندلی و کپ کردن . چند تا لایی خطرناک میکشم . نزدیکه گریه کنن . میزنم کنار و بهشون نگاه میکنم . نفسشون بالا نمیاد. میزنم زیر خنده . عصبانی میشن و چند تا حرف نثارم می کنن . شکمم به غار و غور افتاده . با پیشنهاد شام سریعا موافقت میشه . میرم به ... . کباب ترکیاش حرف ندارن . ۳تا دست سفارش میدیم و ... !! قراره هرکی دیرتر تموم کرد مهمون اون باشیم. نامردی نمی کنم هرچی میتونم مخلفات سفارش میدم . نیم ساعت بعد سفارش ها آماده ست . در عرض ۱۵ دقیقه هیچ چی رو میز نیست! من نفر اول بودم . دوستشم بعد از من تموم کرد. صورت حساب رفت پای خودش . میره حساب میکنه و برمیگرده . دوستش رو میرسونیم خونه شون . میمونه خودش . نگاهش می کنم . مستاصلم که چرا ؟؟ من این کاره نبودم. تو راه خونه شون یه ریز حرف میزنه ... . میرسونمش تا دم خونشون . قبل از پیاده شدن من رو می بوسه و میگه دوست دارم . حالم بهم میخوره از این جمله . میگم شاید بار آخری بود که میبینمت . فکر می کنه دارم شوخی می کنم میگه منم . میخنده و میره . از خودم خجالت میکشم. بیشتر از اون از خدا. تصمیم رو گرفتم بار آخر بود... .
[+]
نوشته اي ازE30united در 4:32 بعد از ظهر جمعه 15 شهریور1387
|
|