تبليغاتX
استعداد خاک گرفته - من منم!!
تصـــــــوير اتفاقي
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم

با تشکر   

لينك دوستان
ارتباط آنلاين با مدير
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

بايگاني
طراح قالب
من منم!!

 یه روز از خواب پا شدم. چه جوری؟؟؟ حدسش هم نمیتونی بزنی؟؟ پریشون حال. میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟

 انگار همین امروز صبح بود. دقیقا داره یادم . مثل یه فیلم جلو چشمام این ور و اون ور میره . درست یادمه داشتی میرفتی مدرسه . گفتم گلم من میترسم . گفتی از چی؟؟ گفتم از این که من رو ترک کنی و بری. به تلخی خندیدی و گفتی : اه تو هم. دلم قرص شد . لباس هام رو پوشیدم و رفتم بیرون . اما تو . نمی دونم اون لحظه چه حالی داشتی؟؟ احتمالا با خودت گفتی که چقدر زود میشه آدما رو فریب داد و ... . خیلی از اون موقع می گذره .

 اون قدر دوست داشتم و دارم که بخوام پای همه چی وایسم . اما یه اشتباه ، اونم از نگاه تو همه چیز رو خراب کرد . همه آرزوهام همه امیدهام همه روشنایی های وجودم رو تاریک کرد. داغون شدم. می گفتی من تو رو دوست دارم عاشقت نیستم چون عشق تموم میشه و باید تاوان هم پس بدی . آره دیدم تو من رو دوست نداشتی عاشقم بودی چون همه چیز رو تموم کردی.

یادم نمیره اون روز به خاطر این که دست به کاری نزنی حادثه ای رو که برام پیش اومده بود بهت گفتم دروغه. اصلا با خودت فکر کردی که چرا یکی دیگه بهت خبر میده که ... . نه مطمئنم که نه . همه از وجود تو با اطلاع بودن و اما نمیدونستن  چه خبره! جالبه؟؟ میدونستن که از همه چیز هم باخبریم. اما نمیدونستن که من رو ترک کردی. همه کلیدها به دست یکی باز میشد که اونم بازش کرد بهت خبر داد . اومدی مثل آدمایی که کاری نکردن مدعی شدی که مگه من این رو میخواستم . بلایی که سر من اومد هیچی نبود یه حادثه بود . شاید خدا میخواست تو رو دوباره به من بده ، داد اما من مجبور شدم بهت دروغ بدم چون تو فکر می کردی من عمدا این کار رو کردم در صورتی که عمدا نبود . مجبور شدم بهت دروغ بدم چون دلم نمیخواست کوچک ترین بلایی سرت بیاد و با شناختی که ازت داشتم میدونستم هرچی بگی رو انجام میدی . گفتم همه چیز دروغ بوده .جواب ندادی نگرانت شدم ترسیدم نکنه که... . که بعدش بهم گفتی خوشحالم که حالت خوبه. من از خوشحالی گریه کردم. میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟

روزگارم داشت می گذشت . کم کم مثل قبل شدی همونی که همیشه بودی. یه مدت زدم بیرون . می خواستم از وقتم استفاده کنم. از یه طرف کار از طرف دیگه مدتی که نبودی خوردم کرده بود. رفتیم بالا ، بالا ، بالا و بالاتر رسیدیم به آخر خط . گفتم من تو رو کم دارم . گفتی منم تو رو . گفتم جات خالیه گفتی چرا من رو نبردی؟؟ حرفی نداشتم که بگم گفتم معذرت . گفتی قبول. گفتم عکست رو میخوام یه جدیدش . میخواستم بزنم تو دیوار قلبم تا هر نفسی که می کشم با یاد تو باشه. تو فکر کردی میخوام واسه خودم . گفتم یه عکس جدیدتر.  قبلی رو دارم . گفتی از کجا . گفتم ناکجاآباد این چیزا فراوون گیر میاد. گفتی کارت خیلی بد بود خیلییییییییی . خداحافظ !! شوکه شدم . اما به خدا من بهت خبر داده بودم به هرکی قسم دادم جواب ندادی. میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟

آخرین حرفت واسم خیلی سنگین بود . تا اعماق وجودم رخنه کرد . به قلبم خورد باید می شکست . اما قلبم ایستادگی کرد . گفتم نه تو خیلی دوستش داری با او بمان. میدونم می مونم اونم تا آخر خط . من پای قولم می ایستم کاری ندارم تو با قولت چی کار می کنی. قولی که من ازت نگرفته بودم . تو ازم گرفتی اما خودت شکستیش چرا؟؟ واقعا به خاطر یه عکس ، یا به خاطر این که تکراری شده بودم . خودت گفتی عشق. عشق چیزیه که تموم شدنیه. خوب حتما خسته کننده و تکراری هم هست حتما. پس این همون عشق یود که همه چیز رو ازم گرفت. پس لعنت به این عشق که آدم ها رو از هم جدا می کنه. حرفام رو باور نمی کنی مگه نه ؟؟ میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟

توی جدایی چند باره مون خیلی دلتنگت شده بودم . اما تو چی؟؟ نمی دونم شاید تو هم دلتنگ شدی اما نه به اندازه من . لااقل من غرورم رو زیر پا گذاشتم کاری که کمتر کسی انجامش میده . اما تو چی؟؟ امروز بعد از مدت ها دوباره پیدام کردی. البته من فکر می کردم که پیدام کردی. گفتی من گدا نیستم . از کارهات حالم بهم میخوره . من مونده بودم و یه نگه خیره به دیوار. هرچی فکر کردم که چه خبره نفهمیدم . یکی به دادم رسید و بهم گفت . اما کاش هرگز نمی گفت. گفتی دیگه نمیخوام وجود داشته باشی . گفتی که تو دیگه توی زندگیه من نیستی . آخرینش هم این بود که اسم من رو نیار . حس کردم صدای قلبم رو شنیدم . برای اولین و آخرین بار که شکست . تا حالا خیلی مقاومت کرده بود ترک خورده بود اما خودش رو سرپا نگه میداشت که مبادا من زمین بخورم. بارها زمزمه کرده بود که از دستت ندم چون به راحتی به دستت نیاورده بودم . اما من از دستت ندادم از دستم پریدی و پرواز کردی به سمت بی نهایت .  میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟

 الآن این رو میخونی و با صدای بلند می خندی. یک برد به نفع تو . بازی رفت رو بردی. بازی ای که هرگز برگشتی نداره. از این که برنده شدی خیلی خوشحالی . احساس سربلندی می کنی چون تو فاتح بازی قلب ها بودی. 

میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم.چرا؟؟            این یه راز بود . اما به یکی گفتمش پس دیگه راز نیست . خوب میگم . الآن این رو بخون و بیشتر بخند . به سادگی یه پسر که چقدر راحت میشه فریبش داد. کسی که همه دخترها رو فرار میده ، چطور اسیر یه دختر شد . اما اسیر دل یه دختر.

خوب راز فاش شده من:

عشق به خواهر کوچک تر و نداشتنش رازی که حتی بابا و مامانم هم نمیدونن حتی بهترین دوستام.

کوچیک که بودم میدیدم که همه خواهر برادر کوچیک تر دارن . من چون آخری بودم منم دلم میخواست که یه دونه داشته باشم حالا چه خواهر چه برادر . اومدم گشتم کسی رو پیدا نکردم . چون دوست داشتم کسی رو داشته باشم که پام وایسه . مثل یه خواهر . آره خنده داره . اما واقعیته . عشق به خواهر کوچک تر و وجود نداشتنش باعث شد که همش رو تو وجود تو خلاصه کنم. من تو رو باور کردم . تو که اومدی گفتی من دلم یه داداش میخواد. اما از پسرا بدم میاد. قبول نکردم چون نمیشناختمت اما ناراحت شدی . گفتم قبول من داداشت و ... . همه میدونستن که دوست دارم اما نمیدونستن چرا با این شدت. هنوز هم نمیدونن . دیگه مهم نیست هیچی مهم نیست . مهم این بود که من تو رو پیدا کردم و همیشه دارمت .

 اما عشق به تو . خودت اومدی جلو . من اصلا نمیشناختمت . کم کم تو دلم راه خودت رو پیدا کردی. اصلا باور نمیکردم که گمشده خودم رو پیدا کرده باشم. خیلی خوشحال بودم . روحیه م به طرز چشم گیری بهتر شد . واسه بقیه می گفتم اما اونا یه برداشت دیگه داشتن چون از راز من بی خبر بودن . و ... .

همه آشناییمون مثل یه فیلم جلو چشمام اومد. دقیق بدون کم و کاست .  ناخودآگاه آه کشیدم اما زود پسش گرفتم چون دوست ندارم مثل من بشی . دوسنت دارم خوشحال و شاد باشی اونم همیشه. تاوان شکشستن قلب خیلی سنگینه . از بازی روزگار خیلی میترسم . خدایا عزیزم رو به تو می سپارم ازش به خوبی محافظت کن . الهی آمین.

باد نسبتا ملایمی همراه با گرمی از سمت دریا میاد طرفم. موهام رو میزنه بالا. عینکم مانع از هجوم اشعه ای آفتاب به سمت چشام میشه. دستم روی دو طرف نیمکتی که نشستم انداختم و به دوردست نگاه می کنم . اون دور دورا .تا جایی که چشم کار م یکنه فقط دریاست. میخوام فکر کنم هرکاری می کنم که تمرکز کنم نمیتونم. دخترکی با جعبه ای پر از شکلات نزدیکم میشه صدام میزنه که آقا تو رو خدا یکی بخر . بی اختیار یاد تو رو خدا گفتنت میفتم . همه شکلات هاش رو ازش میخرم . میدونم که خیلی شکلات دوست داری . میخوام بدمش به تو . اما تو نیستی . دخترک رو دوباره صدا میزنم که بیا . همه شکلات ها رو بهش میدم میگم من نمیخوام همش مال خودت . گفت من گدا نیستم . یاد حرف امروزت افتادم . بی اختیار اشک میریزم. قبل از این که دخترک متوجه اشک هام بشه زود همه شکلات ها رو برمیدارم و راه میفتم به سمت امواج. میرم طرفشون. به آسمان نگاه می کنم و خدا رو شکر که من تو رو دارم . جایی که دست هیچ کس بهش نمیرسه توی قلبم. شکلات ها رو میدم به امواج . حس می کنم که همه دارن من رو نگاه می کنن . برمیگردم و پشت سرم رو نگاه می کنم مردم میان و میرن . هرکسی سرش به کار خودش گرمه. بدون این که کمترین توجهی به من داشته باشن . دلم میخواد که یکی بیاد  بپرسه تو کی هستی ؟ چرا این کار رو می کنی ؟؟ اصلا براشون مهم نیست من کیم ؟؟ اما هیچ کس جلو نمیاد! خودم فریاد می زنم من منم!!

[+] نوشته اي ازE30united در 4:44 بعد از ظهر سه شنبه 5 شهریور1387 | |

مطالب قبلي