
پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم
با تشکر
:استعداد خاک گرفته
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
وبلاگم هم ورزشي و هم شخصي ، خلاصه همه چيز توش مينويسم.
دو تا همكار هم دارم یکیش دوست قدیمیم یکیش هم خواهرم
خوب تو فوتبال شديدا طرفدار منچستر و انگليس هستم
تيم شهرم هم فقط شاهين
كار مي كنم
دانشجوي كارشناسي حسابداري
ميگن كنار درس خوندن بايد كار كني اما من كنار كار كردن درس مي خونم كه خيلي ازش لطمه خوردم اما چيكار كنم ، كارم رو دوست دارم.
با تبادل لينك موافقم هركسي خواست بهم بگه.
مرگ حقیر برگ
پایان فصل شکفتن نیست.
تا حالا چقدر به اين بيت بالا فكر كردين. خيلي از اين بيت خوشم مياد. چون يه جورايي تقريبا شبيه زندگيه خودمه. نه خود زندگيم. بلكه روند زندگي.راست میگه این بیت. هرچیزی که از بین بره یه چیزه دیگه جاش رو میگیره. آدم بمیره آدم جاش رو میگیره. خود همین برگ ها بهار سال بعد برگ های دیگه جاش رو پر می کنن. دنیا برای رفتن و جایگزین شدنه ، نه ماندن و ابقا شدن. مثل زندگیه ماجراها پشت سر هم جاشون رو بهم میدن. تنها چیزی که ازشون تو ذهن آدم می مونه یه خاطرست. اونم اگه کمرنگ باشه پس از مدتی پاک میشه و جای خودش رو به یه خاطره دیگه میده.
[+]
نوشته اي ازE30united در 2:42 بعد از ظهر شنبه 19 آبان1386
|
|
این مطلب رو که دیدم یاد علیرضا افتادم تقدیمش میکنم بهت علیرضا
((بدجوری دلتنگ بود. حتی غروب دل انگیز در کنار رقص موج ها نیز آرامش نمی کرد. می دانست که حرف دلش را نمی شود به کسی گفت. آن لحظات ناب زا به کسی درک نمی کرد. بالاخره آمد. به آرامی و با حرکت نسیم به روی شانه هایش نشست. برش داشت. واگویه های ناگفته را در گوشش گفت. هر چه را که دلش می خواست و بر کف دست نگهش داشت.
باز نسیم آمد و او را برد به جایی که دلش می خواست. چرخید و چرخید . از دور رقص قاصدک را در هوا دید. شاید آن طرف دنیا کسی منتظر قاصدکش بود... سبک شده بود.
قاصدک رفت و همه چیز را با خودش برد.))
بهاره سدیری
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:9 قبل از ظهر سه شنبه 15 آبان1386
|
|
درياي عشقي هنوزم/ يه موج سر گردون منم / تو مثل جنگل سبز سبز / از تازگيت سبز مي مونم / شباي پرستاره رو/ به دست كي من بسپرم / نگاه عاشقونه رو/ به چشم كي من پس بدم / دلمو مي خوام هديه كنم كي بهتر از تو
[+]
نوشته اي ازE30united در 5:44 بعد از ظهر پنجشنبه 3 آبان1386
|
|
از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ / گريه كردم و نوشتم نازنينم يا تو يا مرگ / به تو گفتم باورم كن ميون اين همه ديوار/ تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگهدار / بنويس مهلت موندن يه نفس بود / سهم من از همه دنيا يه قفس بود / بنويس كه خيلي وقته واسه تو گريه نكردم / سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
[+]
نوشته اي ازE30united در 5:43 بعد از ظهر پنجشنبه 3 آبان1386
|
|
زندگي اجبار است ، مرگ انتظار است اما عشق يكبار است.
[+]
نوشته اي ازE30united در 5:42 بعد از ظهر پنجشنبه 3 آبان1386
|
|
امشب هم باید بنویسم هر شب مینویسم هر شب واژهايي رو مینویسم که دلم میخواست روبروش مي گفتم تنها گوش شنوا برای اینهمه دلتنگی های من نوشتنه . میدونی امروز به چی فکر میکردم ؟ به اینکه من کجای زندگی رو مشکل دارم که همیشه باید کم بیارم ؟ داشتم فکر میکردم که زمونه چه بازیهایی که با من نکرده . انگار بهتر از من کسی رو گیر نیاورده . یک روز از این زمونه شکایت میکنم . اما به کی؟ به کسی که خودش سرنوشت مارو مینویسه ؟ بهش چی بگم ؟ مگه خودش نمیبینه ؟ مگه خودش نخواسته که من همبازی بازی های روزگار باشم ؟ شاید میخواد اینطوری منو محکمتر کنه . شاید اینها همش یه خوابه یه بازیه باید طاقت بیارم مگه نه ؟ وقتی آدمها منو فریب میدند چرا من خود فریبی نکنم ؟ آره باید زنده باشم و زندگی کنم با همه سختی ها و مشکلاتی که دور و برم رو پر کرده . خوب که نگاه میکنم میبینم جز تنهایی هیچ رفیقی برام نمونده . بازم معرفت تنهایی که یک لحظه تنهام نمیزاره . میدونی ! اما نه ! چرا تنها ؟ وقتی اینهمه خاطره خوش دارم ، وقتی اینهمه چیزها ازش دارم که میتونم با یاد اوریش لبخند بزنم ، وقتی هنوز پام روی سجاده که میرسه دعای خیری براش دارم ، وقتی هنوز انقدر دوسش دارم که اول و قبل از هرچیز برای اون دعای خیر و خوشبختی بکنم ، پس هنوز هستم . وقتی هنوز تا اسمش رو می برم اشک توی چشمام بی طاقت میشه پس هنوز هست و هستم . آره ! آه ! خدایا چقدر حس خوبی دارم . فکر میکنم حالا که منو برای همدم بودن با تنهایی انتخاب کردی پس باید همدم خوبی براش باشم . دوست ندارم کسی تنها بمونه حتی تنهایی . آخه خوب میفهمم که تنهایی چه دردیه . تازه توی تنهایی هام بهتر میتونم حرفامو بهش بزنم . چون دیگه توی تنهایی هام وقتی میخوام دوستت دارم بهش بگم دیگه سرخ و سفید نمیشم و راحت میتونم اشکای پشت پرده رو بریزم زمین . خدایا : من چقدر خوشبختم .
[+]
نوشته اي ازE30united در 6:39 قبل از ظهر شنبه 7 مرداد1385
|
|
جام جم آنلاین: این گفته قدیمی که خوشبختی رانمی توان با پول خرید واقعا درست است. اکنون نتایج یک بررسی نشان میدهد با پول می توان کارهایی کرد که موجب شادمانی شوند. صرف پول برای کارهایی مانند رفتن به تعطیلات بیش از خریدن چیزهایی مثل جواهرات و لباس شادی آفرین است.
اگر قرار باشد بین دو گزینه خریدن لباس نو و بلیط یک نمایش هنری یکی را انتخاب کنید ، بهتر است دومی را برگزینید چرا که عادات خرید درایجاد حس شادی در ما نقش دارند.
فیلسوفان از زمان ارسطو ادعا کرده اند که کارهایی که شخصا آنها را تجربه می کنیم بیش از آن چیزهایی که می خریم برما تاثیر می گذارند. برا ی اثبات این ادعا دو استاد روانشناسی انتخاب بین صرف هزینه برای خریدن لوازم مادی مانند لباس و جواهرات و اختصاص دادن آن به اموری همچون رفتن به تعطیلات یاخرید بلیط نمایش رامورد بررسی قرار دادند. در یک ارزیابی تلفنی از میان 1279 فرد تعداد زیادی اظهار داشتند که صرف پول برای یک کار تفریحی و تجربی آنها را خوشحال تر می کند.
البته گاهی اوقات برای چیزهایی مانند کتاب یا لوازم ورزشی در عین حال که اشیاء لازم برای امور تجربی (شخص بواسطه آن فعالیت یا تفریحی را تجربه می کند) هستند مادی هم محسوب می شوند. بنابراین محققان از افراد مورد نظر پرسیدند خرید چه چیزهایی آنها را شاد می کند.
این محققان از دانشگاه کلرادو و کرنل دریافتند که تفاوت های جمعیت شناسی در توان ارجحیت بندی ملاحظه شد بطوریکه برای مثال درصد بیشتری از زنان در مقایسه با مردان با امور تجربی احساس شادی می کردند. افرادی که درآمد بالاتر و تحصیلات بیشتری داشتند ، بویژه صرف پول برای امور تجربی را ترجیح می دادند شاید به این دلیل که هرچه هزینه خرید آزادانه کمتر باشد ، هر خریدی که صورت گیرد کیفیت زندگی را بالا تر می برد.
برخلاف دارایی ها و اموال ، تجارب ما با گذشت زمان بهتر می شوند. به گونه ای که هر بار که در مورد آنها صحبت می کنیم تعبیر تفسیر بیشتری در موردشان داریم و این تجارب بصورت “بخشی از ما” باقی خواهند بود.
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:25 قبل از ظهر جمعه 23 تیر1385
|
|
هموطن:اين تصوير ذهني است كه به شما شادي يا غم، موقعيت، يا شكست، خوشبختي و يا درد و رنج حكم ميدهد.
تا حدود زيادي شما هماني هستيد كه فكر ميكنيد و ميتوانيد آنچه را كه فكر ميكنيد از عهده شما ساخته نيست انجام دهيد، اين طرز فكر شماست كه شما را به عرش ميرساند و يا در غير اين صورت در درياي نوميدي غرق ميسازد
اين تصوير ذهني است كه به شما شادي يا غم، موقعيت، يا شكست، خوشبختي و يا درد و رنج حكم ميدهد.
تصوير ذهني شما ميتواند به شما كمك كند تا آنچه را براي رسيدن به شادي و رضايت لازم داريد انجام دهيد، ميتواند به شما كمك كند تا از زندگي خود لذت ببريد، ميتواند اسباب اعتماد به نفس و اطمينان به كار و فعاليت هايي باشد كه شما براي زمان فراغت خود انتخاب ميكنيد، مصمم بر شاد زيستن شويد، از روي خيرخواهي به ارزيابي خودتان بپردازيد، بهترين و طلاييترين لحظات زندگي را در ذهن مجسم كنيد و با توجه به واقعيتها، نه خيالات واهي، بلكه براساس تصوير مثبت كه از واقعيات زندگي داريد، اين تصوير خوشايند از خويش را تقويت كنيد.
اشخاصي كه در سالهاي شكلگيري شخصيتشان طوري تربيت شدهاند كه ميتوانند بدون كمترين تلاش از تصوير ذهني مثبت برخوردار باشند بهتر از سايرين با كمي تلاش و درك موضوع ميتوانند تصوير ذهني خود را بهتر كنند و موفقيت را در آغوش بكشند.
با تكرار و مداومت و با در نظر گرفتن صادقانه محدوديتها، تصوير ذهني بهبود يافته و عزت نفس به وجود ميآيد.
اين دو توصيه را حداقل براي چند روز به كار ببنديد اگر بد بود، ديگر به آن عمل نكنيد:
1 - براي هر روز خود هدفي در نظر بگيريد.
2 - هرگز و هرگز زندگي را طلاق ندهيد.
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:13 قبل از ظهر جمعه 23 تیر1385
|
|
بيش تر آدم ها فکر می کنند، آنچه خيلی مهم و سخت است به دست آوردن خوشبختی و سعادت است، در حالی که من مطمئنم آنچه خيلی سخت تر است حفظ سعادت است و نگهداری خوشبختی. خود خوشبختی ممکن است با مساعدت الهی يا شانس يا تقدير و يا..... به دست بيايد ولی آنچه مسلم است حفظ آن بدون عقل و تدبير ميسر نيست.
ولی کجا آدم قدر نعمتی را که دارد می داند؟! خصلت آدميزاد اين است، به دنبال آنچه ندارد می دود و آنچه دارد اصلا نمی بيند و به داشتنش مثل يک حق طبيعی عادت می کند: مثل دستش، مثل نفس کشيدن، مثل چشم هايش و مثل همه ی واقعيت های حياتی زندگی که چون همراه آدمند برايش عادی می شوند و بی ارزش، مگر اين که از دستشان بدهد
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:12 قبل از ظهر جمعه 23 تیر1385
|
|
همه در دادگاه انسان حاضر بودند.عقل ، قلب ، چشم ، پا و بقیه ی اعضای بدن.موضوع دادگاه درباره ی محامه ی عشق بود.قاضی دادگاه عقل بود و تصمیم گیری درباره ی ماندن یا رفتن عشق بر عهده ی او بود.تنها کسی که از عشق حمایت می کرد قلب بود.همه به او اعتراض کردند.در جواب ،قلب به آن ها گفت:چشم آیا تو نبودی که اگر یک شب او را نمی دیدی دیوانه می شدی و هروقت او را می دیدی تمام حواست به او معطوف می شد؟گوش آیا تو نبودی که هروقت صدایش را از دور یا نزدیک می شنیدی با تمام وجود به او گوش می دادی؟آیا پا تو نبودی که هروقت می آمد به پیشوازش می رفتی؟حضار به حالت اعتراض جلسه را ترک کردند.عقل به صدا در آمد و گفت :قلب چرا تو تویی که بیشترین لطمه را از عشق خوردی از او دفاع می کنی؟قلب گفت: من بدون عشق می میرم و برای او زندگی می کنم.
[+]
نوشته اي ازE30united در 6:59 قبل از ظهر شنبه 17 تیر1385
|
|
در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگيست . از اين روزها فقط خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی که در سرنوشتمان فقط گاهگاهی تصوير تاريک و روشن اين دوران را نمايان ميکند و هر زمان که می گذرد برگی از صفحه خاطرات کنده و به پيمانه عمر اندکی افزوده می شود ...
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:15 قبل از ظهر پنجشنبه 4 خرداد1385
|
|
هميشه سبز مي خشکد
هميشه ساده می بازد
هميشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد
من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از يادم
چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم
به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود
دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
درونم ملتهب از عشق ، برونم چهره ای دمسرد
ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد
به جز از دوستت دارم ، حرفی نشد ز لب جاری
ولی غافل که تو خنجر درون آستين داری
طلوع اولين ديدار ، غروب شام آخر بود
سرانجام تو و عشقت ، حديث پشت خنجر بود
سرانجامت
منبع: www.mesom.blogfa.com
[+]
نوشته اي ازE30united در 7:31 قبل از ظهر دوشنبه 25 اردیبهشت1385
|
|
چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد تقديم به تمام كسايكه يه روزي دلشون شكست و هرگز زخم دلشان مرحمي نداشت
پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي
[+]
نوشته اي ازE30united در 7:29 قبل از ظهر دوشنبه 25 اردیبهشت1385
|
|
نجات عشق
در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند.شادي ، غم ، غرور ، عشق و ... .
روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب فرو خواهد رفت.همه ي ساكنين جزيره
قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند.اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند،
چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت ، عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.
غرور به او گفت : «نه ، نمي توانمتو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد.»
غم در نزديكي عشق بود.پس عشق به او گفت : «اجازه بده تا من با تو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت : «آه ، عشق ، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نشنيد.
آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود كه ناگهان صداي سالخورده اي گفت :« بيا عشق ، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد اسم پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتي به خشكي رسيدند ، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شدكسي كه جانش را نجات داده ، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد عالمي كه مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود ، رفت و از او پرسيد : « آن پيرمرد كه بود؟»
عالم پاسخ داد : «زمان »
عشق با تعجب گفت : « زمان؟! اما چرا او به من كمك كرد ؟! »
عالم لبخندي خردمندانه زد و گفت : زيرا تنها زمان ، قادر به درك عظمت عشق است .»
[+]
نوشته اي ازE30united در 12:39 بعد از ظهر دوشنبه 11 اردیبهشت1385
|
|
ديوانه
در باغ ديوانه خانه اي، جواني رنگ پريده و جذاب و شگفت انگيز را ديدم. بر نيمكتي در كنار او نشستم و گفتم چرا اين جايي؟
با تعجب به من نگاه كرد و گفت : چه سوال عجيبي.اما من جوابت را مي دهم.پدرم مي خواست مثل او باشم.عمويم هم مي خواست مثل خودش باشم. مادرم مي خواست من تصويري از شوهر دريانوردش باشم و از او پيروي كنم.برادرم فكر مي كند بايد مثل او ورزشكاري ماهر باشم . استاد فلسفه و استاد موسيقي و استادمنطق هم دوست داشتند مثل آن ها باشم ، آنان مصمم بودند كه من بازتاب چهره ي خودشان در آينه باشم.
پس به اينجا آمدم اين جا را سالم تر مي دانم. دست كم مي توانم خودم باشم.
ناگهان به طرف من برگشت و گفت : ببنيم، راه تو هم به خاطر تحصيلات و مشاوره ها به اين جا ختم شده؟
به او گفتم : نه من بازديد كننده ام.
در جوابم گفت : آه ، پس تو يكي از آن هايي هستي كه در ديوانه خانه ي آن سوي اين ديوار زندگي مي كنند.
[+]
نوشته اي ازE30united در 12:38 بعد از ظهر دوشنبه 11 اردیبهشت1385
|
|
دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس ریاضی آن ها راکشید.با اولین نگاه به هم پیوندی قلبی میانشان بوجود آمد.مهرشان در دل هم جای گرفت.خط اولی نگاه پر معنایی به خط دومی کرد و گفت :ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم.خط دوم از هیجان لرزید.می توانیم خانه ای داشته باشیم در کنج یک کاغذ.من روزها کار می کنیم.می توانم خط کنار یک مزرعه متروک باشم یا یک نردبان.خط دومم با هیجان بسیاری گفت من هم می توانم کار کنم و خط کنار یک گلدان یا یک نیمکت پارک.در همین لحظه مهلم فریاد زد دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند...
[+]
نوشته اي ازE30united در 3:1 بعد از ظهر سه شنبه 29 فروردین1385
|
|
سلام خدا خداوندا کجایی چرا هرچی داد می زنم، چرا هر چی کفر می گم چرا هر چی بهت شک می کنم خودت به من نشون نمیدی آخه چرا! آخه من چکار باید بکنم که بتونم ببینمت باهات حرف بزنم حتما باید بمیرم تازه اونجا هم نمی تونم ببینمت تازه اونجا هم نمی تونم ببینمت خدایا من نباید کسی که خالق منه رو ببینم . خسته شدم از بس خدا خدا کردم ندای نیومد .کارم رو درست می کنی اما من اینجوری نمی خوام .می خوام از نزدیک ببینمت تو بغل بگیرمت باهات دردل کنم آخه رو زمین کسی رو پیدا نمی کنم که بتونم باهاش حرف بزنم .ای خدا این ادم چه موجودی بود که آفریدی . هر شب دعا می کنم که یکبار تو خوابم بیای تا ببینمت تا قلب شکسته ام رو بهت نشون بدم بگم خالقم نگاه کن بنده های تو چی بلای سرش درآوردن . دیگه نمی دونم دیگه اشک چاره مشکل من نیست دیگه ناراحتی چاره مشکل من نیست کار من از این حرفها گذشته . حالا که بعد مدتها یکی بهم تکیه کرد من لیاقتش رو ندارم من یارای رفتن راه زندگی رو با او ندارم آخه او خیلی بلندمرتبه است آخه اون .... خدای وقتی دارم این نامه رو برات می نویسم اشکهام چشمهام رو خیس کرده . خدای ازت ممنونم که همیشه اگه من راه خلاف برام تو کمکم می کنی که برگردم . میدونم تو اون رو فرستادی تا من رو نجات بده اما خدایا من چه کنم که لیاقتش رو ندارم چه کنم که من به خاک پای او هم نمی رسم . به هر حالا این رسمش نیست .این دفع ازت بخاطر خودم کمک می خوام . ازت می خوام کمکم کنی آدم باشم آدم آدم آدم انسان انسان انسان . اما این رو بدون که میدونم کمکم میکنی وباز مثل همیشه نمی بینمت این حق من حق ما آدمها نیست 
[+]
نوشته اي ازE30united در 2:48 بعد از ظهر سه شنبه 29 فروردین1385
|
|
گناهکارم وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم خیلی گناه کارم اونقدر گناه کارم که وقتی ازم سئوال می شه گناه کردی تا حالا با کمال بی شرمی می گم : آره اون قدر بی حیا شدم اونقدر پست شدم که می تونم داد بزنم و بگم من یه گناه کاره بزرگم . خودم ر و درست می کنم ولی وسوسهای شیطان باعث میشه کم کم به طرف گناه گشیده شم . آه خدا چرا شیطان را برای فریفتن ما فرستادی! ما خود شیطان هستیم افکار باطل ، رفتارهای عجیب بعضی آدمها من رو به فکر میندازه که چرا همیشه ما از شیطان بد می گم( لعنت به شیطان ) نه این ما هستیم که بی اراده هستیم این ما هستیم که نمی خواهیم قبول کنیم که انسان آزاد آفریده شده با اراده و قدرت تصمیم گیری مستقل . من یه گناه کردم اما یه گناه کوچیک اونچنان قلبم فسرده شده که می خواهم گریه کنم . اخه من به اون قول داده بودم قول دادم .خدایا من با قسم به کتاب تو به او قول داده بودم ،من من آدم کثیفی هستم. نمی دونم چکار کنم از وجدان درد دارم می میرم بدنم یخه یخه . نه اون چیزی نمی دونه ولی خدام که می دونه خدایا چرا چرا ادمهای بی اراده رو به این دنیا میاری . اونها رو میاری که بهش بفهمونی که چقدر بی اراده هستند چقدر پست چقدر بی ظرفیتن چقدر بی لیاقتن آره چقدر بی لیاقتم . لیاقتش رو ندارم . شاید باور نکنید پاک ترین ادمی که تا حالا دیدم پاک پاک . من شرمنده هستم اما شرمندگی دردی دوا نمی کنه . من رو ببخش ای پاک و ای خدای پاک منبع: www.mesom.blogfa.com
[+]
نوشته اي ازE30united در 2:44 بعد از ظهر سه شنبه 29 فروردین1385
|
|
|
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آموختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن عشق یعنی خدا
|
[+]
نوشته اي ازE30united در 2:35 بعد از ظهر سه شنبه 29 فروردین1385
|
|