
پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم
با تشکر
:استعداد خاک گرفته
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
وبلاگم هم ورزشي و هم شخصي ، خلاصه همه چيز توش مينويسم.
دو تا همكار هم دارم یکیش دوست قدیمیم یکیش هم خواهرم
خوب تو فوتبال شديدا طرفدار منچستر و انگليس هستم
تيم شهرم هم فقط شاهين
كار مي كنم
دانشجوي كارشناسي حسابداري
ميگن كنار درس خوندن بايد كار كني اما من كنار كار كردن درس مي خونم كه خيلي ازش لطمه خوردم اما چيكار كنم ، كارم رو دوست دارم.
با تبادل لينك موافقم هركسي خواست بهم بگه.
یه روزی بود که با خودم عهد کرده بودم جلوی همه فریاد بزنم و بگم که دوستش درم ولی الان باید سالروز تولدش رو هم
توی دلم بهش تبریک بگم. میبینی؟ اینطور یه روزگار.... تولدت رو تبریک میگم.![]()
یکسال از اون همه ماجرا گذشت .دقیقا یکسال و من... هنوز سر قولم هستم بدون اینکه ذره ای از عشقم کم شده باشه.
ولی من دیگه همه چیزو رو تو خودم کشتم . اون همه شور و هیجان رو...
من خیلی به حرفای داداشم فکر کردم . اون درست میگه . خیلی عوض شدم . چرا؟؟!!؟
ولی من میخوام برگردم به اون روزای گذشته . روزایی که هنوز ندیده بودمت... به قول دوستام مغرور ترین دختر مدرسه
همه میگفتن تنها کسی میتونه غرور تو رو بشکنه که از خودت مغرور تر باشه. اونقدر از پسرا بدم می اومد که بعضی وقتا
خودمم باورم نمیشد.
هیچکس رو لایق خودم نمیدونستم . اون وقتا فکر میکردم هیچ وقت به کسی دل نمیبندم. توی این ماجراهای پی در پی
غرورم یه کمی خراش برداشت ولی الان میخوام دوباره ترمیمش کنم.
من همونی میشم که بودم بدون اینکه به اون فکر کنم . و به هیچ کس دیگه .![]()
من نه عاشقم
نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد .
شب عاشوراست و آغاز تحول من .....از همه التماس دعا
[+]
نوشته اي ازnarges.R در 9:44 بعد از ظهر سه شنبه 17 دی1387
|
|
بعد از ۱۰-۱۲ روز تازه پام یه کم بهتر شده و میتونم روش راه برم هنوزم درد می کنه اما بازم بهتر از هیچیه! چیزی به شروع کلاس نمونده. راه میفتم میرم طرف دانشگاه . این سال آخری تازه دارم میفهمم چه حالی میده که بری تو کلاس شرکت کنی نه مثل من همش جیم فنگ و آخر سر هم با یه نمره بزن به چاک . درس تخصصی و هزار تا فرمول و ... . مثل همه ی خلاف ها جامون ردیف آخر کلاسه! انواع و اقسام شیطنت ها انجام میشه و استاد نمیدونه باید با ما ۷-۸ نفر چی کار کنه. سرش رو برمیگردونه طرف و من و میگه لااقل حرمت این جلسه آخر رو نگه دارین . میگم استاد این همه آدم چرا به من نگاه میکنی فقط . جواب میده خوب فقط تو داری من رو نگاه میکنی
. کلاس تموم میشه و همه بچه ها متفرق . راه میفتم برم سمت پاتوقم همون نیمکت خودم کنار دریا . میرم تو ماشین . اولین کاری که میکنم سی دی رو عوض میکنم این رو خیلی وقت هست که عوض نکردم . سی دی جدید رو میذارم. شروع میشه راستین داره میخونه صدای ضبط رو بلند میکنم و آهنگ شروع میشه : خوشم خوشم چنان خوشم که غصه و ... . همه ماشین داره میلرزه و همه دارن نگام میکنن . اما من بی توجه فقط میرم که برسم به مقصدم ... . میام پیاده شم تازه حواسم میاد سرجاش میبینم که صدا خیلی بلنده ! تو همون حال در رو باز میکنم که پیاده شم اون طرف یه الگانس رو میبینم که دقیقا روبروم می ایسته... . حالشون رو ندارم میدونم که برای من وایسادم که ببینن میخوان چیکار کنم . زود در رو باز میکنم و صدای ضبط رو یواش و میرم یه گشتی دور ماشین میزنم . افسر اولی پیاده میشه و راه میفته بیاد سمت من .دورم تموم شده میخوام سوار شم با خودم یه فکر میکنم و ... . افسر بهم میرسه و باقی ماجرا
بچه کجایی؟ بوشهر ، با تعجب جدا؟؟ آره چطور مگه؟؟ ، هیچی اصلا بهت نمیخوره دروغ که نمیگی؟ دلم میخواست یه چیزی بهش بگم . آره میخواین تا آدرس بدم. چی میکشی؟؟ بله ؟ ، میگم سیگار میکشی؟؟؟ نه!!!! ، جدا؟؟ آره اگه سیگاری بودم یا بوی سیگار میدادم یا بوی عطر تند که بوی سیگار توش گم بشه! ، با تعجب نگاه میکنه و یه خودش می قبولونه که آره درسته! میره تو ماشین رو میگرده ( آخه به کدوم مجوز؟؟؟ حق ندارن اما حال نداشتم باهاش کل بندازم ) تموم میشه و میگه موفق باشی یا علی! عجیب بود اولین افسری بود که این جوری بود واقعا مرد بود که بخواد الکی گیر بده و اینا اصلا بقیشون تا خودم رو معرفی نمیکردم ول کن نبودن . داره میره که نفر دوم هم میاد از قیافه ش پیداست که از اون گیراست .اما افسر اولیه میگه بریم چیزی نیست ... .
سوار ماشین میشم و تند گازش رو میگیرم دیگه میخوام فقط برسم خونه حال ندارم بازم بهم گیر بدن . تو راه خیلی با خودم فکر میکنم که مگه چطوری هستم که همه یه جور دیگه بهم نگاه میکنن... .
چند روز قبلش هم صدا و سیمای بوشهر هم میخواست مصاحبه کنه فهمید بوشهریم داشت شاخ در می آورد. باور نمیکرد مجبور شدم باهاش بوشهری حرف بزنم اصلا ما جنوبی رو چه به قشنگ حرف زدن!
بدبختی ما بوشهریا اینه که خودمون هم فکر میکنیم حتما باید سبزه یا سیاه باشیم تقصیر خودمون نیست صدا و سیما با فیلماش و فرهنگ سازیاش ما جنوبیا رو مشتی عقب مونده و سیاه نشون داده! این از صدا و سیما ، اما نیروی انتظامی این چندمین بار بود که من رو میگیرن فقط یه بار خوشم اومد که یه دستمال تو جیب یکی از بچه ها بود و اونم سرما خورده بود وقتی تفتیشمون کردن ،دستمال رو دیدن بازش کردن و ... خودتون دیگه حساب کنین چه منظره ای بود ![]()
[+]
نوشته اي ازE30united در 2:24 بعد از ظهر دوشنبه 2 دی1387
|
|