
پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم
با تشکر
:استعداد خاک گرفته
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
وبلاگم هم ورزشي و هم شخصي ، خلاصه همه چيز توش مينويسم.
دو تا همكار هم دارم یکیش دوست قدیمیم یکیش هم خواهرم
خوب تو فوتبال شديدا طرفدار منچستر و انگليس هستم
تيم شهرم هم فقط شاهين
كار مي كنم
دانشجوي كارشناسي حسابداري
ميگن كنار درس خوندن بايد كار كني اما من كنار كار كردن درس مي خونم كه خيلي ازش لطمه خوردم اما چيكار كنم ، كارم رو دوست دارم.
با تبادل لينك موافقم هركسي خواست بهم بگه.
پرده اول :
یه صدا مثل پتک میخوره تو سرم. ساعت رو نگاه می کنم میبینم یه ربع به ۸ مونده. زود به خودم یه تکونی میدم و میرم که لباسام رو بپوشم. سریع آماده میشم و راه میفتم که برم سر کار...
پرده دوم :
رسیدم سر کار . حال ندارم . طبق معمول این چند روز بی حوصله ام اما حفظ ظاهر می کنم . قیمتا دوباره نوسان پیدا کرده و بالا پایین شدن . هرکی میاد میگه چه خبره میگگم قیمت پالایشگاست من که قیمت نمیذارم . کم کم دارم از دست یکیشون کفری میشم خودم کوتاه میام... .
پرده سوم :
دارم برمیگردم خونه . آفتاب مستقیم از شیشه جلو ماشین میخوره بهم . دارم میپزم . مسیرم رو کج میکنم و از یه راه دیگه میرم . تو ترافیک گیر می کنم. معلوم نیست چه خبره تا چشم کار می کنه ماشین ایستاده هیچ کس نمیدونه قضیه چیه...
پرده چهارم :
رسیدم به آخرای ترافیک . چند متر بیشتر نمونده . نزذیک میشم یکی رو میبینم که خوابوندنش کنار جاده . یه سمند هم تو بلواره . دقیقا مثل ۷ شده. معلوم نیست چیکار میکرده و چطوری میرفته؟؟ دلیل ترافیک مشخص شد... .
پرده پنجم :
ساعت حدود ۲بعد از ظهر و من هنوز نرفتم خونه . زنگ میزنم میگم من دیر میام . همین طور بی هدف دور میخورم . میرم پاتوقم ... . یه نیکمت رو به دریا . اینجا وقت دارم که با خودم خلوت کنم . به کارام فکر میکنم . زندگیم ، آینده م و ... .
پرده ششم :
تا عصر به چند جای دیگه سر میزنم و بعدش میرم خونه. مامانم میاد جلو مونده که چه خبره که تا این وقت خونه نرفته بودم . میرم تو اتاقم . لباسام رو در میارم و خودم رو ولو می کنم تو رختخواب.
پرده هفتم :
صدای اذون تو اتاقم میپیچه . بیدار میشم . همه سر سفره هستن . یه روز دیگه سپری شد . فقط شب مونده ... .
پرده هشتم :
باز بیحالم . خودم رو تا آخر شب الکی سرگرم می کنم با هرچی که گیر بیارم... .
پرده نهم :
ساعت از ۱۲ رد شده . کاری ندارم پس میرم که بخوابم . هرکاری می کنم خوابم نمیبره. به تمام اتفاقاتی که تو این روزا برام افتاده فکر میکنم . اتفاقاتی که پرده های نمایش زندگیم هستن . کم کم پلکام سنگین میشه ... .
[+]
نوشته اي ازE30united در 3:10 بعد از ظهر یکشنبه 31 شهریور1387
|
|
تا دیروقت پشت کامیوتر نشستم صدای همه درمیاد بگیر بخواب . به زور خودم رو از پشت میز می کنم . میرم سمت اتاق که بخوابم . همین جور زمان میگذره . صدای تیک تاک ساعت تو اون خلوتی و سکوت شب میخوره تو سرم. هرکاری می کنم خوابم نمیبره . بلند میشم میرم تو حیاط . با خودم میگم الآن چیکار کنم ؟؟ زل میزنم به ماشین خودم و بابام . یه فکر به سرعت جلو چشام رد میشه. تصمیم میگیرم ماشین تمیز کنم اونم ۳ نصفه شب!! میرم تو کوچه بچه ها همه هستن. یه چیزی یادم میاد . اونا از ۱۲ شروع کرده بودن .همین که میبیننم شروع میکنن به متلک انداختن که خودت میگی از ۱۲ خودت الآن میای . یادم میاد که بهشون گفتم ۱۲ همه تو کوچه برای ماشین شستن. تا دم دمای صبح گرفتاریم . خوابم میاد . میرم میخوابم... . چشام رو باز می کنم میبینم ساعت ۴ بعد از ظهره و من هیچ کاری نکردم!! زود پا میشم و کارام رو تا حدودی انجام میدم. ساعت ۶ عصر شده . بهم زنگ میزنن که بیا بریم بیرون . میرم که آماده بشم . در کمدم رو باز می کنم تک پوش زردم رو در میارم . میرم کنار چوب لباسی شلوار نوک مدادیم زو برمیدارم میپوشم. نوبت موهام رسیده . اتو مو رو برمیدارم و میفتم به جونش . خودم رو نگاه می کنم یه لحظه ترس برم میداره . موهام وحشتناک شدن . باز هم به همون روش همیشگی خودم موهام رو خراب می کنم و میرم. سوئیچ پراید بابام رو بردارم. از در میام بیرون . میام در رو ببندم . همون موقع یه صدایی از داخل میاد که من ماشین رو میخوام . یه ضد حال!! برمیگردم داخل . مجبورم با ۲۰۶ خودم برم . زود سوئیچ ها رو عوض می کنم و میرم سوار ماشینم میشم . طبق معمول به سختی از خونه ماشین رو میارم بیرون. باز شکم ماشین به چند جا میگیره. در رو میبندم و ... . آینه ها رو تنظیم می کنم . صندلیم رو میدم عقب . عینکم رو میزنم رو چشمام و ضبط رو روشن می کنم . راه میفتم . ۱۰ دقیقه بعد رسیدم سر قرار . این بار خودش تنها نیست . یکی از دوستاشم با خودش آورده . دوستش از خودش خوشکل تره!! . طبق معمول میرم جلوترشون وایمیستم . میان سوار میشن . یادم میاد بار اولی که دیدمش من رو یاد یکی مینداخت واسه همین ازش خوشم اومد. بعد از اون چند بار دیدمش. زیاد نمیشناسمش . هیچ وقت درست و حسابی محلش نمیذارم . همیشه به همین خاطر ازم گله منده. اول دوستش رو معرفی می کنه و شروع می کنه حرف زدن . میدونم عاشق سرعت و صدای بلنده . واسه همین میگم میخوام ببرمت اون دنیا. میدونه چی میگم. کمربندش رو میبنده و به دوستشم میگه محکم بشین . صدای ضبط بلندتر میشه . سرعت هم همین جور بیشتر میشه . از بین ماشینا لایی میکشم و همین جور میرم. زیر چشمی نگاهشون می کنم چسبیدن به صندلی و کپ کردن . چند تا لایی خطرناک میکشم . نزدیکه گریه کنن . میزنم کنار و بهشون نگاه میکنم . نفسشون بالا نمیاد. میزنم زیر خنده . عصبانی میشن و چند تا حرف نثارم می کنن . شکمم به غار و غور افتاده . با پیشنهاد شام سریعا موافقت میشه . میرم به ... . کباب ترکیاش حرف ندارن . ۳تا دست سفارش میدیم و ... !! قراره هرکی دیرتر تموم کرد مهمون اون باشیم. نامردی نمی کنم هرچی میتونم مخلفات سفارش میدم . نیم ساعت بعد سفارش ها آماده ست . در عرض ۱۵ دقیقه هیچ چی رو میز نیست! من نفر اول بودم . دوستشم بعد از من تموم کرد. صورت حساب رفت پای خودش . میره حساب میکنه و برمیگرده . دوستش رو میرسونیم خونه شون . میمونه خودش . نگاهش می کنم . مستاصلم که چرا ؟؟ من این کاره نبودم. تو راه خونه شون یه ریز حرف میزنه ... . میرسونمش تا دم خونشون . قبل از پیاده شدن من رو می بوسه و میگه دوست دارم . حالم بهم میخوره از این جمله . میگم شاید بار آخری بود که میبینمت . فکر می کنه دارم شوخی می کنم میگه منم . میخنده و میره . از خودم خجالت میکشم. بیشتر از اون از خدا. تصمیم رو گرفتم بار آخر بود... .
[+]
نوشته اي ازE30united در 4:32 بعد از ظهر جمعه 15 شهریور1387
|
|
یه روز از خواب پا شدم. چه جوری؟؟؟ حدسش هم نمیتونی بزنی؟؟ پریشون حال. میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟
انگار همین امروز صبح بود. دقیقا داره یادم . مثل یه فیلم جلو چشمام این ور و اون ور میره . درست یادمه داشتی میرفتی مدرسه . گفتم گلم من میترسم . گفتی از چی؟؟ گفتم از این که من رو ترک کنی و بری. به تلخی خندیدی و گفتی : اه تو هم. دلم قرص شد . لباس هام رو پوشیدم و رفتم بیرون . اما تو . نمی دونم اون لحظه چه حالی داشتی؟؟ احتمالا با خودت گفتی که چقدر زود میشه آدما رو فریب داد و ... . خیلی از اون موقع می گذره .
اون قدر دوست داشتم و دارم که بخوام پای همه چی وایسم . اما یه اشتباه ، اونم از نگاه تو همه چیز رو خراب کرد . همه آرزوهام همه امیدهام همه روشنایی های وجودم رو تاریک کرد. داغون شدم. می گفتی من تو رو دوست دارم عاشقت نیستم چون عشق تموم میشه و باید تاوان هم پس بدی . آره دیدم تو من رو دوست نداشتی عاشقم بودی چون همه چیز رو تموم کردی.
یادم نمیره اون روز به خاطر این که دست به کاری نزنی حادثه ای رو که برام پیش اومده بود بهت گفتم دروغه. اصلا با خودت فکر کردی که چرا یکی دیگه بهت خبر میده که ... . نه مطمئنم که نه . همه از وجود تو با اطلاع بودن و اما نمیدونستن چه خبره! جالبه؟؟ میدونستن که از همه چیز هم باخبریم. اما نمیدونستن که من رو ترک کردی. همه کلیدها به دست یکی باز میشد که اونم بازش کرد بهت خبر داد . اومدی مثل آدمایی که کاری نکردن مدعی شدی که مگه من این رو میخواستم . بلایی که سر من اومد هیچی نبود یه حادثه بود . شاید خدا میخواست تو رو دوباره به من بده ، داد اما من مجبور شدم بهت دروغ بدم چون تو فکر می کردی من عمدا این کار رو کردم در صورتی که عمدا نبود . مجبور شدم بهت دروغ بدم چون دلم نمیخواست کوچک ترین بلایی سرت بیاد و با شناختی که ازت داشتم میدونستم هرچی بگی رو انجام میدی . گفتم همه چیز دروغ بوده .جواب ندادی نگرانت شدم ترسیدم نکنه که... . که بعدش بهم گفتی خوشحالم که حالت خوبه. من از خوشحالی گریه کردم. میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟
روزگارم داشت می گذشت . کم کم مثل قبل شدی همونی که همیشه بودی. یه مدت زدم بیرون . می خواستم از وقتم استفاده کنم. از یه طرف کار از طرف دیگه مدتی که نبودی خوردم کرده بود. رفتیم بالا ، بالا ، بالا و بالاتر رسیدیم به آخر خط . گفتم من تو رو کم دارم . گفتی منم تو رو . گفتم جات خالیه گفتی چرا من رو نبردی؟؟ حرفی نداشتم که بگم گفتم معذرت . گفتی قبول. گفتم عکست رو میخوام یه جدیدش . میخواستم بزنم تو دیوار قلبم تا هر نفسی که می کشم با یاد تو باشه. تو فکر کردی میخوام واسه خودم . گفتم یه عکس جدیدتر. قبلی رو دارم . گفتی از کجا . گفتم ناکجاآباد این چیزا فراوون گیر میاد. گفتی کارت خیلی بد بود خیلییییییییی . خداحافظ !! شوکه شدم . اما به خدا من بهت خبر داده بودم به هرکی قسم دادم جواب ندادی. میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟
آخرین حرفت واسم خیلی سنگین بود . تا اعماق وجودم رخنه کرد . به قلبم خورد باید می شکست . اما قلبم ایستادگی کرد . گفتم نه تو خیلی دوستش داری با او بمان. میدونم می مونم اونم تا آخر خط . من پای قولم می ایستم کاری ندارم تو با قولت چی کار می کنی. قولی که من ازت نگرفته بودم . تو ازم گرفتی اما خودت شکستیش چرا؟؟ واقعا به خاطر یه عکس ، یا به خاطر این که تکراری شده بودم . خودت گفتی عشق. عشق چیزیه که تموم شدنیه. خوب حتما خسته کننده و تکراری هم هست حتما. پس این همون عشق یود که همه چیز رو ازم گرفت. پس لعنت به این عشق که آدم ها رو از هم جدا می کنه. حرفام رو باور نمی کنی مگه نه ؟؟ میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟
توی جدایی چند باره مون خیلی دلتنگت شده بودم . اما تو چی؟؟ نمی دونم شاید تو هم دلتنگ شدی اما نه به اندازه من . لااقل من غرورم رو زیر پا گذاشتم کاری که کمتر کسی انجامش میده . اما تو چی؟؟ امروز بعد از مدت ها دوباره پیدام کردی. البته من فکر می کردم که پیدام کردی. گفتی من گدا نیستم . از کارهات حالم بهم میخوره . من مونده بودم و یه نگه خیره به دیوار. هرچی فکر کردم که چه خبره نفهمیدم . یکی به دادم رسید و بهم گفت . اما کاش هرگز نمی گفت. گفتی دیگه نمیخوام وجود داشته باشی . گفتی که تو دیگه توی زندگیه من نیستی . آخرینش هم این بود که اسم من رو نیار . حس کردم صدای قلبم رو شنیدم . برای اولین و آخرین بار که شکست . تا حالا خیلی مقاومت کرده بود ترک خورده بود اما خودش رو سرپا نگه میداشت که مبادا من زمین بخورم. بارها زمزمه کرده بود که از دستت ندم چون به راحتی به دستت نیاورده بودم . اما من از دستت ندادم از دستم پریدی و پرواز کردی به سمت بی نهایت . میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم. چرا؟؟
الآن این رو میخونی و با صدای بلند می خندی. یک برد به نفع تو . بازی رفت رو بردی. بازی ای که هرگز برگشتی نداره. از این که برنده شدی خیلی خوشحالی . احساس سربلندی می کنی چون تو فاتح بازی قلب ها بودی.
میدونم باور نمی کنی . تو اصلا من رو باور نکردی . همش حرف بود . اما من باورت کردم.چرا؟؟ این یه راز بود . اما به یکی گفتمش پس دیگه راز نیست . خوب میگم . الآن این رو بخون و بیشتر بخند . به سادگی یه پسر که چقدر راحت میشه فریبش داد. کسی که همه دخترها رو فرار میده ، چطور اسیر یه دختر شد . اما اسیر دل یه دختر.
خوب راز فاش شده من:
عشق به خواهر کوچک تر و نداشتنش رازی که حتی بابا و مامانم هم نمیدونن حتی بهترین دوستام.
کوچیک که بودم میدیدم که همه خواهر برادر کوچیک تر دارن . من چون آخری بودم منم دلم میخواست که یه دونه داشته باشم حالا چه خواهر چه برادر . اومدم گشتم کسی رو پیدا نکردم . چون دوست داشتم کسی رو داشته باشم که پام وایسه . مثل یه خواهر . آره خنده داره . اما واقعیته . عشق به خواهر کوچک تر و وجود نداشتنش باعث شد که همش رو تو وجود تو خلاصه کنم. من تو رو باور کردم . تو که اومدی گفتی من دلم یه داداش میخواد. اما از پسرا بدم میاد. قبول نکردم چون نمیشناختمت اما ناراحت شدی . گفتم قبول من داداشت و ... . همه میدونستن که دوست دارم اما نمیدونستن چرا با این شدت. هنوز هم نمیدونن . دیگه مهم نیست هیچی مهم نیست . مهم این بود که من تو رو پیدا کردم و همیشه دارمت .
اما عشق به تو . خودت اومدی جلو . من اصلا نمیشناختمت . کم کم تو دلم راه خودت رو پیدا کردی. اصلا باور نمیکردم که گمشده خودم رو پیدا کرده باشم. خیلی خوشحال بودم . روحیه م به طرز چشم گیری بهتر شد . واسه بقیه می گفتم اما اونا یه برداشت دیگه داشتن چون از راز من بی خبر بودن . و ... .
همه آشناییمون مثل یه فیلم جلو چشمام اومد. دقیق بدون کم و کاست . ناخودآگاه آه کشیدم اما زود پسش گرفتم چون دوست ندارم مثل من بشی . دوسنت دارم خوشحال و شاد باشی اونم همیشه. تاوان شکشستن قلب خیلی سنگینه . از بازی روزگار خیلی میترسم . خدایا عزیزم رو به تو می سپارم ازش به خوبی محافظت کن . الهی آمین.
باد نسبتا ملایمی همراه با گرمی از سمت دریا میاد طرفم. موهام رو میزنه بالا. عینکم مانع از هجوم اشعه ای آفتاب به سمت چشام میشه. دستم روی دو طرف نیمکتی که نشستم انداختم و به دوردست نگاه می کنم . اون دور دورا .تا جایی که چشم کار م یکنه فقط دریاست. میخوام فکر کنم هرکاری می کنم که تمرکز کنم نمیتونم. دخترکی با جعبه ای پر از شکلات نزدیکم میشه صدام میزنه که آقا تو رو خدا یکی بخر . بی اختیار یاد تو رو خدا گفتنت میفتم . همه شکلات هاش رو ازش میخرم . میدونم که خیلی شکلات دوست داری . میخوام بدمش به تو . اما تو نیستی . دخترک رو دوباره صدا میزنم که بیا . همه شکلات ها رو بهش میدم میگم من نمیخوام همش مال خودت . گفت من گدا نیستم . یاد حرف امروزت افتادم . بی اختیار اشک میریزم. قبل از این که دخترک متوجه اشک هام بشه زود همه شکلات ها رو برمیدارم و راه میفتم به سمت امواج. میرم طرفشون. به آسمان نگاه می کنم و خدا رو شکر که من تو رو دارم . جایی که دست هیچ کس بهش نمیرسه توی قلبم. شکلات ها رو میدم به امواج . حس می کنم که همه دارن من رو نگاه می کنن . برمیگردم و پشت سرم رو نگاه می کنم مردم میان و میرن . هرکسی سرش به کار خودش گرمه. بدون این که کمترین توجهی به من داشته باشن . دلم میخواد که یکی بیاد بپرسه تو کی هستی ؟ چرا این کار رو می کنی ؟؟ اصلا براشون مهم نیست من کیم ؟؟ اما هیچ کس جلو نمیاد! خودم فریاد می زنم من منم!!
[+]
نوشته اي ازE30united در 4:44 بعد از ظهر سه شنبه 5 شهریور1387
|
|