تبليغاتX
استعداد خاک گرفته
تصـــــــوير اتفاقي
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم

با تشکر   

لينك دوستان
ارتباط آنلاين با مدير
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

بايگاني
طراح قالب
آخرش منم آپ کردم

سلام دوستان خوبم

چه خبر

خوشین؟

بی من خیلی بهتون خوش می گذره ها. خدا کنه این جوری باشه. گفتین چرا آپ نکردین فقط و فقط یه دلیل داشت اونم مشکلی بود که واسه یکی از خواهرام پیش اومده بود. با خودم عهد کرده بودم تا زمانی که مشکلش حل نشده منم بیخیال آپ کردن بشم. خوب خدا رو شکر مشکلش حل شد منم آپ کردم.

خوب بریم سراغ چرت و پرت هام.

 اول یه نکته بگم همه بفهمن از پذیرفتن هرگونه خواهر و برادر جدا معذورم. آخه الآن ۶ تا خواهر دارم واسه هفت پشتم کافیه. یکیش که اصلیه ۵تای بعدی میشن مجازی. البته اینم بگم که همشون رو به یه اندازه دوست دارم(خودشون میدونن)اونا هم من رو دوست دارن(البته این رو مطمئن نیستم)

خوب بریم سراغ این دو هفته که چه خبر بوده.

از ۱۳تا ۱۵ بهمن که خبر خاصی نبود جز سلامتی شما. البته خبر بود به درد نوشتن تو وبلاگ نمی خوره. فقط مهم ترینش این بود که کم کم سیستم ماشینمون رو دارم می فروشم. اول ضبط ماشین بود و بعدش هم آمپلی و خازن و ... بیخیال دیدین مهم نیست.

برسیم به ۳شنبه هفته پیش که اصل بدبختی همون شروع شد. خدا بگم این نفت پارس رو چیکار کنه. از اول بهمن اونقدر زنگ زد که باید تابلو تبلیغاتی ما هم بزنین کنار تابلوی بهران و ایرانول. ما که نرفتیم دنبالش اما اونقدر تو کارشون مصمم بودن که خودشون تابلو رو فرستادن. من ساعت ۱۰ صبح اومدم برم بانک یه چک رو پاس کنم دیدم تابلو اومد.(یه توضیح : من پیش داییم که نمایندگی روغن موتور داره کار می کنم). به داییم هم گفتم کمک نمیخوای گفت نه. من اومدم برم هنوز دور نشده بودم که صدای بلندی اومد. بله دیگه کاری که نباید شده باشه شد. داییم رفته بود بالای پله تا جای اون تابلوی ... معلوم کنه پاش رو که روی پله آخری گذاشته بود پله سر خورده بود و داییم از همون بالای پشت بام افتاد و پله هم افتاده بود روی دستش . بدو بدو داییم رو رسوندیم بیمارستان و تا ۱ گیر بودیم. اونقدر این دکتر ... . هیچی نمی گم فقط این که واسه جناب آقای دکتر متاسف شدم که حاضر نشد عملی که تو یک ساعت می تونست انجام بده رو انجام نداد و گفت برین فردا شاید ... دست داییم از ۳نقطه شکسته بود که برای سن داییم خیلی خطرناک هست. خلاصه  رفتیم خونه تا ساعت ۳ که داییم رو باید می بردیم واسه نشون دادن به دکترای دیگه. اونقدر هم دکترایی که عصر رفتیم پاسکاریمون کردن که حد نداشت. دکتر آخری رو بهش گفتم ان شاالله آخری هستین دیگه گفت حالا...   . حالا باقیش بماند به زور ساعت ۸ از دست دکترا فرار کردیم و خودمون رو رسوندیم بیمارستان و داییم رو هل دادیم باور کنین هل دادیم تو یه اتاق میگن مریض اورژانسی نیست مگه کسی که هرآن احتمال قطع شدن دستش میره مریض اورژانسی نیست. خلاصه وقت عمل رو گذاشتن واسه فردا . پسر داییم هم از شیراز اومد کمکمون. خدا خیرش بده. آخه من بودم و بابام و یکی از دایی هام بقیه هم شیرازن که روز بعد اومدن.خلاصه فردا تا ۱۱گرفتار کارهای اداری عمل داییم بودیم. ساعت ۱۱ داییم رو بردن تو اتاق عمل. خودم و پسر داییم کف کردیم. آخه تا ساعت ۲پشت اتاق عمل بودیم. مخابرات هم که شده بودیم. شارژ موبایلم کامل رفت. ...ساعت ۲ عمل تموم شد و داییم رو بردن اتاق ریکاوری و ساعت ۳ هم بردیمش بخش. تا ۵شنبه عصر نوبتی شیفت عوض می کردیم. عصر ۵شنبه من اومدم خونه واسه استراحت. آخه عصر ۵شنبه باید بری بیرون واسه تفریح . اما از نهایت خوش شانسی من طرح امنیت اجتماعی بود.عجب گير بازاري بود . شانس آوردم. با ماشين رفتم بيرون ديدم خيلي شلوغه تا بله به به چه خبره. بگير و ببر بود. من كه دلم خوش بود گفتم به من يكي كه كاري ندارن . اما زهي خيال باطل يارو افسر تابلو زد ايست منم ايستادم گفتم در خدمتم. مدارك رو ديد تو ماشين هم يه ديد زد(اراذل باهام بودن ) يهو گير داد رو ماشينت سيستم گذاشتي.  خوب دلم مي خواست بگم به تو چه آخه دو تا باند ميگن سيستم بزنم داغونش كنم . يه طور پيچوندمش بعدش گير داد ماشينت هم كه رو زمينه  عجب گيري كرده بوديما خوب قراره تو هوا باشه  گفت تو سيستم ماشينت دستكاري كردي ماشين بايد حداقل 4انگشت بين لاستيك و گلگيرش فاصله باشه  از اون حرفا بود و ماشین شما ۱.۵ انگشت فاصله داره و بهونه هاي بني اسرائيلي  و از اين حرفا آخر سر هم گفت ماشين بايد بخوابه  گفتم جناب سروان ...  . مخ جناب سروان رو زدم پام رو گذاشتم رو گاز و الفرار. دوست دارم بابا. عشقم مي كشه كه ماشينم اين جوري باشه. حرفيه.(البته الآن دارم اين حرفا رو ميزنم اونجا كه جرات نداشتم ) چه گيرهايي كه الكي به آدم نميدن. اون از گشت آخر هفته ام. جمعه داشتم خودم رو آماده می کردم که برم بیمارستان که پسر داییم زنگ زد و گفت داییم مرخص شده. خوب خدا رو شکر. اون از هفته قبل.

اما این هفته که دیگه قشنگ بود. منچستر بازی داشت با منچستر سیتی. بازی رو باخت. عجب باختی بود. تا ۲روز اس ام اس میومد مدیر فروم منچستر مبارک. از همه جای ایران اس ام اس تبریک میومد. عجب گیری کرده بودم. تقصیر من چیه آخه. آخه نمی دونم فرگوسن چه ترکیبی چیده بود. تا ۳شنبه داشتم زجر میدیدم.

از ۴شنبه هم که ۳روز بردنمون مانوور. واسه آمادگی هرچه بیشتر دلم خوش بود که راحت میرم و میام. ولی از اونجایی که خدا خیلی دوستم داره  فرمانده دسته ما نیومده بود من که جانشین بودم شدم فرمانده هرچی بدبختی بود نصیب من شد. روز اول تا عصر خبری نبود. به چادر زدن و سنگر کندن سپری شد. اما وای وای از بعد از نماز مغرب بدبختی هام شروع شد. بچه ها اصلا همکاری        نمی کردن. به زور می بردمشون که پست بدن آخه هوا سرد بود طفلکی ها گناه هم نداشتن خوب همیشه این موقع زیر پتو تو  خونه خواب بوده. تا ۱۰ تو تاریکی و سرما این طرف و اون طرف می رفتیم و به حساب پست می دادیم که گفتن گردان به خط شه میخوایم بریم پیاده روی و از این حرفا. یه ۵ کیلومتر بردنمون چند تا تیر زدن و تی ان تی منفجر کردن واسه اونایی که بار اولشون بود ترسناک بود و آخر سر یه  تی ان تی ناگهانی منفجر کردن که بچه های دسته ای که من فرمانده اش بودم تفنگ ها رو انداختن و فرار کردن . بدبختیش موند واسه من و فرمانده گردان هم تو سر خودش می زد که این چه وضعشه. خلاصه تفنگ ها رو برداشتیم و اومدیم مقر. تا صبح هم که همش این طرف و اون طرف می رفتم که بچه هامون خواب نباشن خودم هم که خواب بی خواب. فردا هم سینه خیز و ... جلو بازرس که از تهران اومده بود. خدا رو شکر که زود رفت. تا عصر هم رفتیم میدون تیر واسه تیراندازی . اونجا هم حالمون رو گرفتن. شب اومدیم اردوگاهخدا رو شکر آخه گردان ما اردوگاه نیومده بود از اول رفتیم تو کوه. امروز صبح هم که یه جنگ ساختگی بود که گردان ما با دو تا از گردان هایی که تو اردوگاه بودن درگیر شن. ما امریکایی بودیم جنگ رو بردیم. آخی ایرانی ها باختن

بگذریم. پستم رو تا اونجایی که تونستم خلاصه کردم که حوصلتون بشه بخونین و سرتون درد نیاد. می دونم که نمی خونینش. اشکال نداره. واسه دل خودم نوشتم.

[+] نوشته اي ازE30united در 11:48 بعد از ظهر جمعه 26 بهمن1386 | |

صدرنشین شدیم رفت

سلام

خوبین؟ چه خبرا؟ دو روز نبودم راحت بودینا. خوب مرسی چقدر واسم نظر دادین. چقدر ابراز احساسات کردین. باشه دیگه. حتما من باید بیام نظر بدم که بعدش شما بیاین دیگه. خوب اینم یه جورشه.

۴شنبه ظهر اومدم خونه بابام گفت بریم شیراز منم گفتم بریم. تعجب نداره که. آخه معمولا مسافرت های ما همیشه همین جوری هست. ۳ظهر راه افتادیم ۷ شیراز بودیم. یخ کردیم. تو راه هم تگرگ و بارون بهمون خوش آمد گویی گفتن. بعدش زیر بارون زدیم کنار . رفتم بستنی خریدم عجب حالی می ده زیر بارون بستنی بخوری واسه برگشتن هم امروز ساعت ۱۱ حرکت کردیم اونقدر جاده لیز بود که واسه خودمون با ماشین یه اسکی بازی درست و حسابی کردیم. چنان بادی هم می اومد که نگو .هرآن می ترسیدم ماشین رو بلند کنه. خوب این از دلیل غیبتم.

اما برسیم به سر بازی

من که بازی رو ندیدم چون همین که بازی شروع شد من خوابم برد.

اما اشکال نداره چون اصل برد بود که کریس ترتیبش رو داد. چه گل هایی زد. خداییش حال کردین با اون ضربه آزادش.من که کلی باهاش صفا کردم. این آرسنالی ها هم که فکر کردن بازی هاشون رو ببرن میتونن قهرمان بشنو آخه فکر نکردن منچستر اجازه نمیده. مگه الکس اجازه میده هر تیمی از راه برسه بیاد قهرمان بشه. خوب حالشون رو گرفتیم. 

یه کم دیر شد ولی ممکنه کسانی باشن که بخوان گل ها رو ببینن

اینم گل های بازی واسه دیدن:

کریس رونالدو 1-0

کریس رونالدو 2-0

[+] نوشته اي ازE30united در 4:39 بعد از ظهر جمعه 12 بهمن1386 | |

مطالب قبلي