
پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم
با تشکر
:استعداد خاک گرفته
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
وبلاگم هم ورزشي و هم شخصي ، خلاصه همه چيز توش مينويسم.
دو تا همكار هم دارم یکیش دوست قدیمیم یکیش هم خواهرم
خوب تو فوتبال شديدا طرفدار منچستر و انگليس هستم
تيم شهرم هم فقط شاهين
كار مي كنم
دانشجوي كارشناسي حسابداري
ميگن كنار درس خوندن بايد كار كني اما من كنار كار كردن درس مي خونم كه خيلي ازش لطمه خوردم اما چيكار كنم ، كارم رو دوست دارم.
با تبادل لينك موافقم هركسي خواست بهم بگه.
روايت شده اگر خانم مجردي اين دعا را چهل شبانه روز بخواند و بر آن مداومت كند حق تعالي به او نظر افكند و شوهري نصيبش كند !!!! و آن دعا اين است :
" اللهم عجل في ازدواجنا وتکميل ديننا و ارزقنا زوجاً الذي رفيعاً مدرکاً و رشيداً قداً و ماله کثيراً و بيتاً مستقلاً و سياره البرشيا "
[+]
نوشته اي ازE30united در 9:42 قبل از ظهر دوشنبه 15 خرداد1385
|
|
1- روزي ملا در حال سخنراني گفت : اي مردم از مسلمانان صدر اسلام ياد بگيريد كه همگي خلبانان كار آزموده اي بودند!!!! يكي از حضار گفت : ببخشيد اون موقع كه هواپيما و خلبان نبوده!!! ملا گفت : خفه !... پس جعفر طيار كه بوده؟
2- يكي نزد ملا آمد و گفت : ملا به دادم برس ! دست و پام شكسته است.. ملا گفت : چرا ؟ آن مرد گفت : "رفته بودم بالاي درختي از بالا سقوط كردم پايين." ملا هم داروي ضدانگل برايش تجويز كرد! مرد گفت : شكستگي چه ربطي به داروي ضدانگل داشت؟ ملا گفت : چون تو حتماً كرم داشتي رفتي بالاي درخت!![]()
![]()
![]()
3- ملا در حال سخنراني بود و روي منبر دو پله مانده به آخر نشست. علت را از او پرسيدند گفت: چون پدربزرگم در صدر منبر مي نشست و پدرم نيز براي احترام به پدربزرگم يك پله پايين تر نشست. من هم براي احترام به آن دو ، دو پله پايين از صدر نشسته ام!!!! در همين حين يكي از حضار گفت : ملا فوراً براي اين مشكلي فكري بكن در غير اين صورت نواده ي تو بايد در قعر چاهي برود و براي مردم سخنراني كند!!!![]()
4- ملا روزي در حالي كه دستمالي پر از آرد بر دست گرفته بود بين راه چنين دعا كرد : خدايا گره از كار ما بگشا. همين كه اين دعا را گفت ناگهان گره ي دستمال باز شد و آردها بر زمين ريخت! ملا عصباني شد و گفت : خدايا هزار سال هست خدايي مي كني هنوز فرق بين گره ي كار و گره ي دستمال را نمي داني؟؟!!!![]()
![]()
![]()
5- مردي نزد ملا گفت : ملا من مهمانان فقير و غني زيادي دارم كه مدام به خانه ي من رفت و آمد مي كنند و من را از كار و زندگي انداخته اند. چكار كنم ؟ ملا گفت : از مهمانان ثروتمندت پول قرض بگير و به مهمانان فقيرت قرض بده ديگر هيچ كدام را نخواهي ديد!!!!![]()
![]()
![]()
[+]
نوشته اي ازE30united در 9:42 قبل از ظهر دوشنبه 15 خرداد1385
|
|
[+]
نوشته اي ازE30united در 9:38 قبل از ظهر دوشنبه 15 خرداد1385
|
|
۱- قانون وقتی زیاد باشد عدالت گیج می شود.
۲-ما از روی ترس نمی گریزیم بلکه از اینکه می گریزیم می ترسیم.
۳-اهل کمال همواره کم مال هستند
۴-از اب گل الود میتوان ماهی آلوده گرفت.
۵-در جوانی آدم دنبال دردسر می گردد و در پیری دردسر دنبال آدم می گردد!!!![]()
۶- اگر آدم به اندازه حماقتش عقل داشت دنیا پر از فیلسوف می شد!!!
۷- گریه ی زن دزدانه خندیدین است.
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:23 قبل از ظهر پنجشنبه 4 خرداد1385
|
|
- غضنفر زنگ ميزنه به صدا سيما، ميگه: بابا اين چه وضعيه؟! اين چه تصاوير مستهجني بود كه تو ان سريال امام علي نشون داديد؟! يارو بهش ميگه: قربان ما كه فقط پاها رو نشون داديم. غضنفر ميگه: بابا تلوزيون من پرش داشت، همه جاشو ديديم!
۲- تركه لكنت زبون داشت ميره مغازه ميگه آقاددددبه دارين فروشنده ميگه اگه سوراخ سوراخش نكني داريم.
۳- رشتيه زنش ميميره ميگه خدا رحمتت كنه امشب اولين شبيه كه ميدونم كجايي!!!
۴- اولي:تمرين آوازپسرم برام خيلي سودمندبود.دومي: چرا؟ اولي: همسايه روبرويي آپارتمانشو نصف قيمت به من فروخت.
۵- يه روز يه دختر خوشگل با مادر بزرگش ميره كيف بخره بعد از خريد ميگه:اقا چند شد؟يارو از فرصت استفاده ميكنه ميگه:يه ماچ!دختره هم ميگه مادربزرگ حساب كن بريم!
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:22 قبل از ظهر پنجشنبه 4 خرداد1385
|
|
در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگيست . از اين روزها فقط خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی که در سرنوشتمان فقط گاهگاهی تصوير تاريک و روشن اين دوران را نمايان ميکند و هر زمان که می گذرد برگی از صفحه خاطرات کنده و به پيمانه عمر اندکی افزوده می شود ...
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:15 قبل از ظهر پنجشنبه 4 خرداد1385
|
|
وخارهاي گل را تحمل ميكنم اما خواري گل را نه!
*وقتي خارها از ساقه گلها بالا ميروند،برگها سقوط ميكنند.
*نسيم، گل و خارهايش را يكسان نوازش ميكند.
*عمر گل كوتاه است، عمر خارها طولاني.
*پروانه روي گل مينشيند، خار به فكرش فرو ميرود!
*فكر معقول حافظ، گل بيخار نميشناسد.
*گل شمعداني اشك ميريزد كه، خار ندارد.
*ساقه گل لاله را با خار تزئين ميكنم.
*گل بيخار زودتر بيمار ميشود.
*گل عاقل هرگز از خار، بيزار نميشود.
*باديگاردهاي گل، خارهاي تيز آن هستند.
*گل، خارهايش را از پروانه عاشق پنهان ميكند.
*سايه گل بر سر خارهايش ديدني است.
(گل سايهاش را از سر خارها دريغ نميكند)
*خارهاي سايه گل بخار ندارند.
*گل سردار است، خارها به پايش نشستهاند.
*گل كاكتوس به خارهاي بيشمارش دچار افسردگي شدند.
*خارهاي گل پيشكشي را نميشمارند.
*گل، برگهاي سبز و خارهاي تيزش را به يك چشم نگاه ميكند.
*گل صحرايي هر شب خارهايش را ميشمارد و به خواب ميرود.
*وقتي بلبل براي گل ترانه ميخواند، خارها سكوت ميكنند.
*خار بودم به عشق تو گل شدم.
*گل بودم بيتو خوار شدم!
*پروانه گل را بوسيد، خار روي ساقه ماسيد
ديگر هيچ نيست!
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:13 قبل از ظهر پنجشنبه 4 خرداد1385
|
|
زندگي
زندگي بيشك سرابي بيش نيست
هاي و هوي بادها اندر غباري بيش نيست
زندگي رنگ حقيقت در پس فرياد نيست
برشمردن، وانهادن، بودن و برجا نماندن هيچ نيست.
زندگي پژمردن يك شاخة گل در هجوم يك خزان مات نيست
زندگي محو گل سرخي به دست باد نيست
زندگي بيتابي موجي عطشناك بر دل خاك كويري بيش نيست
زندگي فرياد يك زنداني دربند نيست
زندگي خواب خوش يك مستي جانكاه نيست
***
زندگي تسليم اندوه است به شاديهاي دور
زندگي موج است به ساحلهاي بينام و نشان
زندگي رنج است كه پاياني ندارد در افق
زندگي تك واژة گنگ در مفهوم گل
زندگي فرياد مانده در گلوست
زندگي زنجير پنهان بسته بر پاي سحر
زندگي كابوس يك خواب شبانه است
زندگي اندوه يك راز نگفته است!
زندگي برهان بيچون و چراي خواهش است.
زندگي فرسايش درد و جلاي عاطفه است
زندگي اخم اقاقيهاست به شب
زندگي پيچيدن تاكي است به پاهاي سپيداري بلند!!
زندگي خنديدن يك كودك شاد است به آغوش پدر!
زندگي مدهوشي يك جام لبريز از مي است
زندگي قهر زمين است كين خاك
زندگي رگبار اندوه است به دشت يك كوير
زندگي مات غروب است در پي شام سياه
زندگي تنديس تنهاي زمين است
كه ميرويد شب هنگام اشكهايش را به دست
زندگي ميدانگه تزوير است و دل
زندگي بيداد زنجير است به دستان اسير قافله
زندگي پس ماندة اخم خدايان است به خاك!
زندگي تكرار اندوه خزان است در بهار
زندگي آغاز يك دلدادگي است
زندگي دلتنگي است، هجران و آه و حسرت است
با اين وجود
زندگي تفسير بودن، اوج ماندن، معني آزادگي است
زندگي عشق است
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:9 قبل از ظهر پنجشنبه 4 خرداد1385
|
|
اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن
زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن
مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت
از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن
دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار
اين شرر از من مگير از نو سياه پوشم مكن
چون صبا در جستجو خود به هر سويم مكش
همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن
اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز
هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن
[+]
نوشته اي ازE30united در 10:3 قبل از ظهر سه شنبه 2 خرداد1385
|
|
به باد گفتم:
عاشقم ، چه كنم؟
به خود پيچيد
به گردباد بدل شد به سوي صحرا رفت !
به آب رود نوشتم:
عشق چيست بگو؟
سري به سنگ زد و نعره زنان به دريا رفت!
به آه گفتم:
پايان كار عشق كجاست؟
ز حجم سينه برآمد چو ابر، بالا رفت !
[+]
نوشته اي ازE30united در 9:56 قبل از ظهر سه شنبه 2 خرداد1385
|
|
من اسير عشق تو مجنون و شيدای تو ام
عاشق آنروی چون مهتاب زيبای تو ام
در خيالم نيست تصويری جز از سيمای تو
از دل و جان شيفته ايی آن قد و بالای تو ام
درسکوت و نيمه شب در خلوت و تنهايی ام
از فراقت سوزم و فانوس شب های تو ام
سوخته ام در شعله ايی حسرت چو شمع محفلت
با تن سوزان دايم محفل آرای تو ام
مرغ دل در خون طبيد و ليک هرگز دم نزد
چونکه من قوی وفا در موج دريای تو ام
دور ز آغوش تو در غربت سرای زندگی
من به رويا ها هميش غرق تماشای تو ام
بوده ام در خوابها اندر کنار تو هميش
هرچند ای نازنين تنهای تنهای تو ام
بر در و ديوار شهر عشق تو نام من است
من همان يک عاشق رسوای رسوای تو ام
از درون سينه خيزد روی لب اسرار دل
هر شب و هر روز من در فکر و سودای تو ام
دوست داشتم دارمت خواهم داشت تا روز مرگ
عاشق ديروز و هم امروز و فردای تو ام.
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:23 قبل از ظهر دوشنبه 1 خرداد1385
|
|
سخت ترین روزهای زندگیم را می گذرانم
دل شکن ترینشان را،
دل شکن ترین روزهای سخت و آشفته بی خنده!
خیال آشفتگی، خیال آشفتگی، خیال آشفتگی...
آشفتگی خیال رفتن ندارد از این ذهن خسته و بیمار
همچون مار چنبره زده براندیشه دردناک جوانی از دست رفته ام،
جوانی از دست رفته ای را که بازگشتی نیستش، هرگز!
آشفته ام،آشفته...
نه نوری به نشانه فردا می بینم،نه کورسویی به نشانه دیروز!
آشفته ام،آشفته...
آشفتگی تاب و توان را از جانم ربوده است
آشفته ام،آشفته...
نه خیال نوروز دارم ، نه خیال روز نو
نه خیال عید دارم ، نه خیال بهار
آشفته ام،آشفته...
نمیدانم تازگی ها چرا زیرچشمان گود رفته ام انقدر سیاه شده است!
شاید درد آشفتگی باشد!
آشفته ام،آشفته...
دلخوشی مضحک ترین لطیفه این روزهاست،مسخره ترینشان!
آشفته ام،آشفته...
گفتم:
دلم به اندازه آسمان سیاه چشمانت گرفته است اما دیگر مقیاس دل گرفتگی مرا آسمان سیاه چشمان
تو هم ، نیست!
آسمان سیاه چشمان تو هم ،که به قول دوست خوش قریحه ام امن ترین جای زندگی است، دیگربرایم جایی ندارد
آشفته ام، آشفته ام،آشفته...
و تو تنها امیدـ امیدـ امیدـ امیدـ روزهای نا امیدی دیگر نیستی،نه از حضور ﭘر مهرت سراغی هست، نه از خیال آرام کننده ات و نه از نور حضورت...
آشفته ام،آشفته...
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:20 قبل از ظهر دوشنبه 1 خرداد1385
|
|