تبليغاتX
استعداد خاک گرفته
تصـــــــوير اتفاقي
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم

با تشکر   

لينك دوستان
ارتباط آنلاين با مدير
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

بايگاني
طراح قالب
یه کم بخندیم

 

در جلسه خواستگاری

مادر داماد :    ببخشید شما کبریت دارید؟

مادر عروس :  وا ... کبریت واسه چی؟

مادر داماد :    واسه اینکه پسرم سیگارش رو روشن کنه!

مادر عروس :   مگه داماد سیگاریه؟

مادر داماد :    سیگاری که نه. هروقت مشروب می خوره سیگار هم باید باهاش بکشه!

مادر عروس :  پس داماد مشروب هم می خوره؟!

مادر داماد :    همیشه که نمی خوره. هر وقت تو قمار می بازه مشروب می خوره!

مادر عروس :  پس داماد قمارباز هم هست!

مادر داماد :    خودش که این کاره نبود. دوستهاش تو زندان یادش دادند!

مادر عروس :  پس داماد زندان هم رفته!

مادر داماد :    آره معتاد بود انداختنش زندان!

مادر عروس :  پس داماد معتاد هم هست!

مادر داماد :    آره زنش لوش داد!

مادر عروس :  زنش!!!!!

 

این لطیفه ها رو از وبلاگ دوستم سعید آرین برداشتم

 

 

منبع:     http://www.khandeh.blogfa.com/

[+] نوشته اي ازE30united در 8:32 قبل از ظهر شنبه 30 اردیبهشت1385 | |

چند حکایت

 

حکایت

 

1-      الاغ ملانصرالدین روزی به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت : ملا ماجرا را توضیح بده. ملا هم گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین می کنم و افسار به شما می بندم و شما حرکت می کنید. بین راه سگها به طرفتان پارس می کنند و شما رَم می کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید. حالا انصاف بدید من مقصرم یا شما؟!!!

2-      روزی ملانصرالدین بالای منبر رفت و یک آیه خواند : " و ما نوح را فرستادیم... " بعد هرچه کرد ادامه آیه را یادش نیامد تا اینکه یکی از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.اگه نوح نمی یاد یکی دیگه رو بفرست!!!

3-      روزی دختری از ملا پرسید اگر دست پسری را بگیرم چه حکمی دارد؟ ملا گفت : قطعاً جایت در جهنم است. این بار دختر گفت اگر دست شما را بگیرم چی ؟ ملا لپ دختر را کشید و گفت: ناقلا می خوای بری بهشت؟؟؟!!!

[+] نوشته اي ازE30united در 8:28 قبل از ظهر شنبه 30 اردیبهشت1385 | |

چند لطیفه

جوک

 

1-      به معتادی گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه می کشی؟ چلا شیشه می شکنی؟ چلا هف نمی زنی ؟ چلا هشتی ناراحت؟

2-      اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خیانت نکنی که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتی بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنیا به من می گن اصغر ویبره!

3-      بیمار : آقای دکتر من به بیماری فراموشی مبتلا هستم. دکتر : پس اول تا فراموش نکردی پول ویزیت منو بده!

4-      غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشید شما از اون کارت پستال ها دارید که نوشته : عزیزم تو تنها عشق من هستی؟ مغازه دار گفت بله داریم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنید!

5-      پسری از سربازی برای پدرش این طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"

 

[+] نوشته اي ازE30united در 8:28 قبل از ظهر شنبه 30 اردیبهشت1385 | |

آه


آه ! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود !

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آ باد بود !

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من فرهاد مجنون می چکد !!

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهاد تان !

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام !

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیارو دستم تنگ بود !

گر نرفتم هر د و پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود !

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه !

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت !!

*************

چند روزی هست ، حالم دیدینی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل میزنم !

گاه بر حافظ تفال میزنم !

حافظ دیوانه فالم را گرفت !

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

[+] نوشته اي ازE30united در 8:35 قبل از ظهر سه شنبه 26 اردیبهشت1385 | |

نکاتی در مورد استفاده و طریقه کار با کامپیوتر:

افرادي كه به لحاظ كاري و يا حتي درسي شان مدت زمان طولاني از شبانه روز خود را مشغول كار با كامپيوتر هستند ، به موارد زير توجه داشته باشند :

۱-به هنگام نشستن بر روي صندلي ، مهره هاي گردن و ستون فقرات بايد حالت صاف و عمودي داشته باشند.
۲-
سطح چشمان درست در مقابل و هم سطح قسمت بالايي صفحه نمايش قرار گيرد .
۳-
ساعد و بازوي هر يك از دستان نسبت به هم زاويه اي 90 درجه را تشكيل دهند .
۴-
 قرار دادن بالشتكي كوچك در زير مچ دست از دردهاي آتي مچ جلوگيري به عمل مي آورد البته بعضي از Keyboard ها داراي خسته گي گير هستند حتالمقدور از آنها استفاده كنيد
۵-
رعايت زاويه 90 درجه بين ران و ساق هر پا به هنگام نشستن ضروري است
۶-
كف پا بايد كاملاً بر روي سطح زمين واقع شود .
۷-نگاه كردن به دورترين نقطه ممكن در فضا ، پس از هر يك ربع يا نيم ساعت كار با كامپيوتر سبب رفع خستگي چشمان مي شود .
۸-
در ميان ساعات كار با كامپيوتر و يا به طور كلي انجام اموري كه نيازمند نشستن در پشت ميز به مدت زمان طولاني است ، بلند شدن از جا و چند قدم راه رفتن ، سبب حركت ماهيچه هاي بدن شده در نتيجه رفع خستگي مي شود .
۹-
افرادي كه به هنگام كار با كامپيوتر ، مدت زمان زيادي را به تايپ مطالب مشغول هستند،هر چند وقت يك بار لازم است انگشتان دستان خود را با باز و بسته كرده و ورزش دهند .
۱۰-
در هنگام كار باكامپيوتر به مدت زياد حتما متناوب آب بنوشيد اين كار جريان خون شما را تسريع ميبخشد
۱۱-
حتما از يك صندلي مناسب براي كار باكامپيوتر استفاده نمائيد.

 

[+] نوشته اي ازE30united در 8:33 قبل از ظهر سه شنبه 26 اردیبهشت1385 | |

همیشه

هميشه سبز مي خشکد
              هميشه ساده می بازد
                     هميشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد
 
  من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از يادم
                  چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم
 
  به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود
                 دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
                       دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
 
  درونم ملتهب از عشق ، برونم چهره ای دمسرد
                    ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد
  به جز از دوستت دارم ، حرفی نشد ز لب جاری
                       ولی غافل که تو خنجر درون آستين داری
  
  
  طلوع اولين ديدار ، غروب شام آخر بود
                   سرانجام تو و عشقت ، حديث پشت خنجر بود
                           سرانجامت

 

منبع:   www.mesom.blogfa.com

[+] نوشته اي ازE30united در 7:31 قبل از ظهر دوشنبه 25 اردیبهشت1385 | |

چی می شد

 

چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي
 

تقديم به تمام كسايكه يه روزي دلشون شكست و هرگز زخم دلشان مرحمي نداشت


[+] نوشته اي ازE30united در 7:29 قبل از ظهر دوشنبه 25 اردیبهشت1385 | |

ناز نكن

 

 

ناز نكن

كه ناز تو ديگه خريدار نداره

اين همه اطفار و ادا گرمي بازار نداره

اما بدون(بفهم)

كه اين دفعه من ديگه خامت نمي شم

هرچي كني

بدون كه من اسير دامت نمي شم

اسير دامت نمي شم

 

 

جنجال و غوغا مي كني

دلا رو شيدا مي كني

                                              بازم يه ساده مثل من                                             

مي ياي و پيدا مي كني

نشد كه اين و بدوني

عاشقي حرفه آخره

عشق كه قلب آدمو تا توي ابرا مي بره

 

 

ما رفتيم

اما فكر نكن دنيا همين طور مي مونه

يكي مياد كه عاقبت

قلب تو رو مي سوزونه

دلاي با محبت

رو من مي ذارم روي سرم

يه باوفا پيدا بشه

ناز دلش رو مي خرم

 

 

[+] نوشته اي ازE30united در 7:33 قبل از ظهر یکشنبه 24 اردیبهشت1385 | |

دروغه

 

حرفاي تو يه دروغه

كه دلم رو مي شكنه

اما قلب من مي گه

كه از تو دل نمي كنه

نم نم بارون آبي

توي ك.چه مي زنه

روي خلوت دلم

پرنده پر نمي زنه

گريه ي ابرا(ها)دروغه

قصه ي چشات دروغه

دارم از نگات مي خونم

همه ي حرفات دروغه

دروغه دروغه دروغه

 

 

خسته شدم

طاقت غم ندارم

عاشقي رو بايد يادت بيارم

دروغ نگو

مال مني هميشه

حرفات ديگه باور من نميشه

برو ولي اينو بايد يدوني

هيچكي ديگه عاشق تو نمي شه

گريه ي ابرا(ها)دروغه

قصه ي چشات دروغه

دارم از نگات مي خونم

همه ي حرفات دروغه

دروغه دروغه دروغه

 

 

فكر نكن با رفتنت

من هميشه بي قرارم

من براي با تو بودن

حرف تازه اي ندارم

بين ما ديگه عزيزم

راه برگشتي نمونده

حالا من از تو و عشقت

يه عالم

فاصله دارم

[+] نوشته اي ازE30united در 9:49 بعد از ظهر سه شنبه 19 اردیبهشت1385 | |

یاد تو

 

 

براي ياد تو قشنگه

پيرهن كهنه ي تنم

آخه هنوز نرفته انگار

عطر تو از رو پيرهنم

به ياد اون روزا مي (ا)يفتم

كه سر مي ذاشتي رو سرم

دونه ي مرواريد اشكات

چكه مي كرد رو گردنم

داد مي زنم هوار هوار

بشنو صداي روزگار

تنها از اون مونده برام

عطر قشنگش يادگار

 

 

زير نم نم بارون مي شينم

به ياد عطر اون موهات

شبنمو از گلا(ها)مي گيرم

به ياد شرم گونه هات

 

 

صداي ناز خنده هات

كنار پنجره مي شينم

منتظر صداي پات

داد مي زنم هوار هوار

بشنو صداي روزگار

 

 

بيا بذار دستاتو توي دستم

تو گوش بده به گرمي نفس هام

بيا ببين دنيا چقد(ر)قشنگه

 

اگه باشي با من

نذاريم تنها

با تو روزاي من همش بهاره

آسمون شب پرستاره

توي پاييز رنگارنگ چشمات

بارون عشقت رو سرم مي باره

[+] نوشته اي ازE30united در 9:49 بعد از ظهر سه شنبه 19 اردیبهشت1385 | |

بی انتها

 

 تنگ غروب هواي تو

تنگ غروب صداي تو

تنگ غروب راه افتادم

دنبال ردپاي تو

همه جا رو گشتم از تو

ردپايي نيست كه نيست

هيچ كجايي يه نشوني

يا صدايي نيست كه نيست

 

چشام به راه جاده ها

سواره ها ، پياده ها

مي رفتن و ميومدن

امام نبودن گل من

همه جا رو گشتم از تو

ردپايي نيست كه نيست

هيچ كجايي يه نشوني

يا صدايي نيست كه نيست

 

از همه جا رفته بودي

بي اعتنا رفته بودي

من موندمو خيابونا

پرسه زدم تو ميدونا

به هر كسي مي رسيدم

نشوني تو مي پرسيدم

تو كوچه ها و خونه ها

بودم مثل ديوونه ها

عكس تو از دور مي ديدم

دنبال تو مي دويدم

مي رسيدم جات خالي بود

سايه ي تو خيالي بود

 

همه جا رو گشتم از تو

ردپايي نيست كه نيست

هيچ كجايي يه نشوني

يا صدايي نيست كه نيست

[+] نوشته اي ازE30united در 9:48 بعد از ظهر سه شنبه 19 اردیبهشت1385 | |

ادبی

 

 

نجات عشق

 

در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند.شادي ، غم ، غرور ، عشق و ... .

روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب فرو خواهد رفت.همه ي ساكنين جزيره

قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند.اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند،

چون او عاشق جزيره بود.

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت ، عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.

غرور به او گفت : «نه ، نمي توانمتو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد.»

غم در نزديكي عشق بود.پس عشق به او گفت : «اجازه بده تا من با تو بيايم.»

غم با صداي حزن آلود گفت : «آه ، عشق ، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»

عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نشنيد.

آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود كه ناگهان صداي سالخورده اي گفت :« بيا عشق ، من تو را خواهم برد.»

عشق آن قدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد اسم پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتي به خشكي رسيدند ، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شدكسي كه جانش را نجات داده ، چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد عالمي كه مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود ، رفت و از او پرسيد :  « آن پيرمرد كه بود؟»

عالم پاسخ داد : «زمان »

عشق با تعجب گفت : « زمان؟! اما چرا او به من كمك كرد ؟! »

عالم لبخندي خردمندانه زد و گفت : زيرا تنها زمان ، قادر به درك عظمت عشق است .»

 

 

 

 

 

 

[+] نوشته اي ازE30united در 12:39 بعد از ظهر دوشنبه 11 اردیبهشت1385 | |

شعر

 

رو تو كم كن

 

 

رو تو كم كن بي حيا

ديگه سراغ من نيا

انگشت نماي شهر شدي

بي آبروي  روسيا ه

 

 

تحملت سخته چقدر

اصلا خود مصيبته

مي خوام يه عمر نبينمت

يه لحظشم غنيمته

 

 

تازگي هم كه راه به راه

وصله ي ناجور مي زني

زخم زبونتم همش

به نقطه ي كور مي زني

 

 

خبر مي ياد از چپ و راست

سرت شلوغه راه به راه

به لطف دور و بريات

وقت نداري براي من

 

 

حبس ابد خورده به من

جيك من هم در نمياد

 

[+] نوشته اي ازE30united در 12:38 بعد از ظهر دوشنبه 11 اردیبهشت1385 | |

ادبی

 

 

ديوانه

 

 

در باغ ديوانه خانه اي، جواني رنگ پريده و جذاب و شگفت انگيز را ديدم. بر نيمكتي در كنار او نشستم و گفتم چرا اين جايي؟

با تعجب به من نگاه كرد  و گفت : چه سوال عجيبي.اما من جوابت را مي دهم.پدرم مي خواست مثل او باشم.عمويم هم مي خواست مثل خودش باشم. مادرم مي خواست من تصويري از شوهر دريانوردش باشم و از او پيروي كنم.برادرم فكر مي كند بايد مثل او ورزشكاري ماهر باشم . استاد فلسفه و استاد موسيقي و استادمنطق هم دوست داشتند مثل آن ها باشم ، آنان مصمم بودند كه من بازتاب چهره ي خودشان در آينه باشم.

پس به اينجا آمدم  اين جا را سالم تر مي دانم. دست كم مي توانم خودم باشم.

ناگهان به طرف من برگشت و گفت : ببنيم، راه تو هم به خاطر تحصيلات و مشاوره ها به اين جا ختم شده؟

به او گفتم : نه من بازديد كننده ام.

 در جوابم گفت : آه ، پس تو يكي از آن هايي هستي كه در ديوانه خانه ي آن سوي اين ديوار زندگي مي كنند.

 

 

[+] نوشته اي ازE30united در 12:38 بعد از ظهر دوشنبه 11 اردیبهشت1385 | |

شعر

 

 

جون خودت

 

 

 

مي ياي از اين ورا گذري

دلو هرجا بخواي مي بري

يه روي خوش نشون نميدي

منو مي كشي با اين دلبري

 

 

امون از اون چشات

از اون قد و بالات

ببين چطور دلم

افتاده به پات

مي گم به جون تو

مي رم قربون تو

مي گه جون خودت

ببر زبونتو

 

 

هي ميگم خانم كجا

هي خانم كجا كجا

دوست دارم به خدا

هي خانم يواش يواش

با ما اين جوري نباش

 

با كسي جز تو راه نمي يام

تو رو مي خوامو كوتاه نمي يام

اوني كه من مي خوام هموني

خودتم اينو خوب مي دوني

كسي رو جز تو دوست ندارم

اينو مي توني تو نگام بخوني

 

 

 

امون از اون چشات

از اون قد و بالات

ببين چطور دلم

افتاده به پات

مي گم به جون تو

مي رم قربون تو

مي گه جون خودت

ببر زبونتو

 

 

[+] نوشته اي ازE30united در 12:37 بعد از ظهر دوشنبه 11 اردیبهشت1385 | |

شعر

 

نمي خوامت

 

دل منو برده با نگاهش

مي ميرم واسه اون شكل ماهش

مي دونم كه شب و روز خواب ندارم

سر كوچه مي شينم چشم به راهش

ميگه ديگه با من كار نداره

چي شده كه منو دوست نداره

نمي دونم كه چرا قهره با من

مگه توي سينه دل نداره

حالا ميگه نمي خوامت

برو ديگه نمي خوامت

ديگه ديگه نمي خوامت

حالا ديگه نمي خوامت

ديگه برو نمي خوامت

 

 

مي خوام با تو باشم

تا هميشه

بدون تو بودن مگه ميشه

دوري نكن از من

ديگه بسه

چرا دلت واسه من تنگ نميشه

 

نگو كه تو قلبت جا ندارم

حالاحالاها با تو حرف ها دارم

بيا بيا برگرد پيش يارت

كسي رو به جز تو دوست ندارم

نگو ديگه نمي خوامت

نمي خوامت،نمي خوامت

نه ديگه نمي خوامت

برو ديگه نمي خوامت

حالا ديگه نمي خوامت

نه د‌‌يگه نمي خوامت

 

 

مي خوام كه با تو باشم تا هميشه

بدون تو بودن مگه ميشه

دوري نكن از من

ديگه بسه

چرا دلت واسه من تنگ نميشه

 

 

[+] نوشته اي ازE30united در 12:37 بعد از ظهر دوشنبه 11 اردیبهشت1385 | |

ادبی

 

من به دورها می نگرم به شهر شادی کودکیم  به خانه ای می اندیشم که روزگاری منزگاه چندین کبوتر شادی و شاید بی غمی  بود و اکنون چند صباحی است که خالی از شادی و سرمستی است.

من به باغی می اندیشم که دیر زمانیست  خالی از هیاهو و شادی من است ......

من به بازیهای کودکانه ای می اندیشم که صفحات خاطرات کودکی ام  را زینت بخشیده اند.

آیا بازهم جای خالی دو کبوتر چشم دوخته به افق را در گوشه پشت بام در غروبی دل انگیز کسی پر خواهد کرد.

آیا بعد از ما هم کودکی در باغ خواهد دوید و شادی خواهد کرد و فریاد خواهد زد :

من چقدر خوشبختم

و هزاران آیا های دیگر........

لحظه های عمر من درگذر است!!!!

اما من هرگز فراموش نخواهم کرد که کودکی ام چگونه گذشت

چگونه؟!....

روزگار برخلاف آرزوهایم گذشت...............

آری من بازنده شدم

[+] نوشته اي ازE30united در 9:33 قبل از ظهر شنبه 9 اردیبهشت1385 | |

ادبی


من اسير عشق تو مجنون و شيدای تو ام
عاشق آنروی چون مهتاب زيبای تو ام

در خيالم نيست تصويری جز از سيمای تو
از دل و جان شيفته ايی آن قد و بالای تو ام

درسکوت و نيمه شب در خلوت و تنهايی ام
از فراقت سوزم و فانوس شب های تو ام

سوخته ام در شعله ايی حسرت چو شمع محفلت
با تن سوزان دايم محفل آرای تو ام

مرغ دل در خون طبيد و ليک هرگز دم نزد
چونکه من قوی وفا
در موج دريای تو ام

دور ز آغوش تو در غربت سرای زندگی
من به رويا ها هميش غرق تماشای تو ام

بوده ام در خوابها اندر کنار تو هميش
هرچند ای نازنين تنهای تنهای تو ام

بر در و ديوار شهر عشق تو نام من است
من همان يک عاشق رسوای رسوای تو ام

از درون سينه خيزد روی لب اسرار دل
هر شب و هر روز من در فکر و سودای تو ام

دوست داشتم دارمت خواهم داشت تا روز مرگ
عاشق ديروز و هم امروز و فردای تو ام.

[+] نوشته اي ازE30united در 10:0 بعد از ظهر سه شنبه 5 اردیبهشت1385 | |

شعر

آخه دل من 

 

توي آينه خودتو ببين

چه زود به زود

توي جووني غصه اومد سراغت

پيرت كنه

نذار كه تو اوج جووني غبار غم

بشينه رو دلت   

 يه عمر پير و زمين گيرت كنه

منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست

تا آخر عمرت اگه تنها باشي

اون نمياد

خودش مي گفت يه روزي مي ذاره ميره

خودش مي گفت يه روز خاطره هاتو مي بره از ياد

آخه دل من ‌، دل ساده من

تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي ديوار

آخه دل من ، دل ديوونه من

ديدي اونم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگار

آخه دل ، دل ديوونه من

تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي ديوار

ديدي اونم رفت

اونم تنهات گذاشت ، رفت

تو موندي و بي كسي و يه عمر خاطره پيشت

ديگه نمياد

ديگه پيشت نمياد از اون چي موند برات به جز يه قاب عكس روبروت

آخه دل من ، دل ديوونه من

تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي ديوار

تا كي مي خواي بشيني به پاش بسوزي

تا كي مي خواي بشيني چشم به در بدوزي

در پي پيدا كردن كسي برو

كه فقط واسه خودت بخواد تو رو

 

[+] نوشته اي ازE30united در 10:49 قبل از ظهر یکشنبه 3 اردیبهشت1385 | |

شعر

صد دفعه گفتم

 

وقتي مي گم

دوست دارم

نه توي كار من نيار دوباره

به قلب من

دروغ نگو

سربه سر دلم نذار دوباره

وقتي منو مي بيني ،  با اين دل آتيشي

به من نگو با خنده هات كه يار من نمي شي

صد دفعه گفتم به تو

پاي قرارمون بمون

عزيزم عزيزم عزيزم

منو از عشقت خط نزن ، از توي قلبت نتكون

عزيزم عزيزم عزيزم

 

 

مي خوام عزيزم اينو خوب بدوني

كه پاي عشق تو شدم

ديوونه ديوونه ديوونه

دوست دارم براي تو مي ميرم ، عزيزم

عاشقيم پيش خودت بمونه بمونه

قلب من سربه هوايي چرا؟

قلب منم بخواي نخواي جوونه

اگه بگي ميرم يه جايي ديگه نمي بيني ازم نشونه

 

                                             صد دفعه گفتم به تو

پاي قرارمون بمون

عزيزم عزيزم عزيزم

منو از عشقت خط نزن ، از توي قلبت نتكون

عزيزم عزيزم عزيزم

 

وقتي مي گم ، دوست دارم

نه توي كار من نيار دوباره

به قلب من

دروغ نگو

سربه سر دلم نذار دوباره

وقتي منو مي بيني با اين دل آتيشي

به من نگو با خنده هات كه يار من نمي شي

 

صد دفعه گفتم به تو

پاي قرارمون بمون

عزيزم عزيزم عزيزم

منو از عشقت خط نزن ، از توي قلبت نتكون

عزيزم عزيزم عزيزم

 

[+] نوشته اي ازE30united در 10:48 قبل از ظهر یکشنبه 3 اردیبهشت1385 | |

شعر

بس كن 

 

روز و روزگاري بود

وقت بازي بود

فكر و حواست جاي ديگه بود

مردم آزاري كار تو بود

زبون درازي كار تو بود

چي مي گي

چي مي خواي

سرويس كردي

اعصاب منو خيلي خورد كردي

خسته شدم بابا از زندگي

واي واي بابا بروبرو

 

بس كن حرف نزن

خستم غر نزن

 

بابا كفم بريد

ديگه دلم پره

مي ياي مي گي حالت چطوره؟

بهت مي گم نه نه تمومه

بهت مي گم اخلاق همونه

چي مي گي

چي مي خواي

سرويس كردي

 اعصاب منو خيلي خورد كردي

خسته شدم بابا از زندگي

واي واي بابا بروبرو

 

بس كن حرف نزن

خستم غر نزن

 

خيلي توي كفم من

كاريت ندارم

ازت بيزارم

ولم كن

 

[+] نوشته اي ازE30united در 10:47 قبل از ظهر یکشنبه 3 اردیبهشت1385 | |

ادبی

 با تو بودن

 

 

بر بالای افق ایستاده ام

به روزی می اندیشم که با تو باشم

جانم را به باد صبحگاهی می سپارم

با همه خداحافظی میکنم

چرا که تو در منی در تار و پودم

و موجی لطیف برخاسته از جان تو

تا عمق وجودم می دود

و راهی جاودانه پیش رویم گسترده میشود

و من پرواز میکنم به سوی تو

به تو می اندیشم به ارمغان صبح

به نامت

که عاشقانه بر زبان جاری میکنم

به تو می اندیشم ای عشق

                             تقدیم به تو عزیز...


 

[+] نوشته اي ازE30united در 5:20 بعد از ظهر شنبه 2 اردیبهشت1385 | |

ادبی

 قدر زندگی کردن

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.


داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد...

خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم.


آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...


او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

منبع:  www.mesom.blogfa.com

 

[+] نوشته اي ازE30united در 5:18 بعد از ظهر شنبه 2 اردیبهشت1385 | |

ادبی

آرام آرام به میعادگاه دلم می روم تا در خلوتش به قضاوت نشینم که آیا تنها زندگی مطرح است؟ اما چگونه زیستنی؟ اصلا زندگی چیست؟

یک تکرار،یک نمایشنامه،یک غمنامه،اما نه،یک حقیقت است،یک درک است، یک گذر است،گذری محدود در زمان، زندگی مفهومیست از یک واژه،شناخت،عقیده،توکل،عشق،گذشت،معرفت،امید،حجت و در یک کلمه،خوب بودن،خوب زیستن و زیبایی را دوست داشتن.انسانی که زندگی را دوست دارد، عذاب جدایی را خواهد کشید.

اما زیبایی،مطلق است،نور است،تجلی خداست و تا ابد باقیست.

زیبا باشیم و زیباییها را ببینیم و آنگونه زندگی کنیم که هنگام وداع،جسممان با قلبی مطمئن به آن نمی دانم کجا سفر کند.

با نسیم عشق،باغ زندگی را زنده دار

ور نه، کار روزگار کهنه جز تکرار نیست

منبع:   www.mesom.blogfa.com

 

[+] نوشته اي ازE30united در 4:46 بعد از ظهر شنبه 2 اردیبهشت1385 | |

ادبی

  فاصله ها

 

چقدر فاصله ها غم ناکند و چقدر  جاده ها نم ناک و من با پاهای برهنه در این جاده بی پایان  چیزی را جستجو می کنم که از وجودش خبر ندارم.

شاید اگر می دانستم در تارو پود جنگل ها عشقی زندگی می کند

به دنبال تو هوا نمی شدم تا در وجودت گم شوم

شاید اگر می دانستم در دریا ها هم عشق زندگی می کند

به دنبال تو قطره نمی شدم تا در وجودت غرق شوم

اگر می دانستم بر زمین قدم های عشقم سنگین است

هرگز برای تو قدم بر نمی داشتم تا زیرپاهایت خرد شوم

آری خرد

آری دلم را که از تمام سرزمین های خشبختی به دور انداخته شده بود با هزاران عشق به دست تو سپردم

آری حرمت اشک هایم که از سرزمین چشمانم جاری و به کویر گونه هایم قدم نهاده بود به دست تو سپردم

تمام زندگی ام را به دست تو سپردم تا شاید با قدم نهادن بر روی سنگ وجودم درقلبم جاودان شوی

اما تو تنها سنگ وجوم را به دور انداختی و گفتی :این نیز بگذرد

و مرا با تمام خاطراتم در زیر الوار ها خاک تنها گذاشتی

و بعد از آن خاطراتم معنا گرفت

تو در دلمی همیشه تا ابد.

 

[+] نوشته اي ازE30united در 4:44 بعد از ظهر شنبه 2 اردیبهشت1385 | |

ادبی

.چرا آدما این جوری می شن...

.. 

چرا آدم ها اینجوری شدن نمی دونم  از نزدیک ترین دوست بگیر تا .... همه یه جوری همدیگر رو بعنوان پله هم می بینن . آره پله  ، پا  رو هم میذارن بالا می رن  ،بالا، آخه تا کجا، تا کی   ، پشت سرهم حرف     می زنن ، جلوی دیگران همدیگه رو تحقیر می کنن ، همه خودشون یه جوری از دیگران  سر می دونن، پدر و مادر ،برادر و خواهر فقط شده یه تناسب فامیلی همین ، دنیای  جونا اگه پسر باشن می شینن و از دوست دختراشون  حرف می زنن و حتی سر دخترها با هم دعوا می کنن و اگه دختر .....

هوای اطرافم  خیلی سنگینه خیلی . دیگه به هیچکس نمی تونم اعتماد کنم  حتی به چشمهای خودم .

بعضی موقع ها  تو خیابون که راه می رم دختری رو که می بینم به چشمهای خودم نهیب می زنم و می گم این نگاه تو یک نگاه پاک بود یا نه ؟ وقتی پسری رو می بینم چشمهام رو سرزنش     می کنم و می گم  آره با تسمخر بهش نگاه کردی؟! و به خودم می گم مغرور چی رو می خواهی برسونی .

دیگه نمی تونم خودم رو و  اطرافیانم رو تحمل کنم  نیازی نیست اون رو بشناسم  می تون یه پسر باشه که داره از کنارم رد می شه ، می تونه یه دختر باشه.

تنها هوای دم دمهای صبحه که بهم آرامش می ده . چون همه تقریبا خوابن و حتی دیگه دزدها  هم خوابن و  از بدی ، نفرت ، ریا و... خبری نیست . آره دارم با این حرفها خودم گول می زنم که من اهل اینها نیستم.

 

منبع:   www.mesom.blogfa.com

 

[+] نوشته اي ازE30united در 4:39 بعد از ظهر شنبه 2 اردیبهشت1385 | |

مطالب قبلي