
پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید و منتظر نظرات شما جهت ارتقا سطح وبلاگ هستيم
با تشکر
:استعداد خاک گرفته
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
وبلاگم هم ورزشي و هم شخصي ، خلاصه همه چيز توش مينويسم.
دو تا همكار هم دارم یکیش دوست قدیمیم یکیش هم خواهرم
خوب تو فوتبال شديدا طرفدار منچستر و انگليس هستم
تيم شهرم هم فقط شاهين
كار مي كنم
دانشجوي كارشناسي حسابداري
ميگن كنار درس خوندن بايد كار كني اما من كنار كار كردن درس مي خونم كه خيلي ازش لطمه خوردم اما چيكار كنم ، كارم رو دوست دارم.
با تبادل لينك موافقم هركسي خواست بهم بگه.
دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس ریاضی آن ها راکشید.با اولین نگاه به هم پیوندی قلبی میانشان بوجود آمد.مهرشان در دل هم جای گرفت.خط اولی نگاه پر معنایی به خط دومی کرد و گفت :ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم.خط دوم از هیجان لرزید.می توانیم خانه ای داشته باشیم در کنج یک کاغذ.من روزها کار می کنیم.می توانم خط کنار یک مزرعه متروک باشم یا یک نردبان.خط دومم با هیجان بسیاری گفت من هم می توانم کار کنم و خط کنار یک گلدان یا یک نیمکت پارک.در همین لحظه مهلم فریاد زد دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند...
[+]
نوشته اي ازE30united در 3:1 بعد از ظهر سه شنبه 29 فروردین1385
|
|
سلام خدا خداوندا کجایی چرا هرچی داد می زنم، چرا هر چی کفر می گم چرا هر چی بهت شک می کنم خودت به من نشون نمیدی آخه چرا! آخه من چکار باید بکنم که بتونم ببینمت باهات حرف بزنم حتما باید بمیرم تازه اونجا هم نمی تونم ببینمت تازه اونجا هم نمی تونم ببینمت خدایا من نباید کسی که خالق منه رو ببینم . خسته شدم از بس خدا خدا کردم ندای نیومد .کارم رو درست می کنی اما من اینجوری نمی خوام .می خوام از نزدیک ببینمت تو بغل بگیرمت باهات دردل کنم آخه رو زمین کسی رو پیدا نمی کنم که بتونم باهاش حرف بزنم .ای خدا این ادم چه موجودی بود که آفریدی . هر شب دعا می کنم که یکبار تو خوابم بیای تا ببینمت تا قلب شکسته ام رو بهت نشون بدم بگم خالقم نگاه کن بنده های تو چی بلای سرش درآوردن . دیگه نمی دونم دیگه اشک چاره مشکل من نیست دیگه ناراحتی چاره مشکل من نیست کار من از این حرفها گذشته . حالا که بعد مدتها یکی بهم تکیه کرد من لیاقتش رو ندارم من یارای رفتن راه زندگی رو با او ندارم آخه او خیلی بلندمرتبه است آخه اون .... خدای وقتی دارم این نامه رو برات می نویسم اشکهام چشمهام رو خیس کرده . خدای ازت ممنونم که همیشه اگه من راه خلاف برام تو کمکم می کنی که برگردم . میدونم تو اون رو فرستادی تا من رو نجات بده اما خدایا من چه کنم که لیاقتش رو ندارم چه کنم که من به خاک پای او هم نمی رسم . به هر حالا این رسمش نیست .این دفع ازت بخاطر خودم کمک می خوام . ازت می خوام کمکم کنی آدم باشم آدم آدم آدم انسان انسان انسان . اما این رو بدون که میدونم کمکم میکنی وباز مثل همیشه نمی بینمت این حق من حق ما آدمها نیست 
[+]
نوشته اي ازE30united در 2:48 بعد از ظهر سه شنبه 29 فروردین1385
|
|
گناهکارم وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم خیلی گناه کارم اونقدر گناه کارم که وقتی ازم سئوال می شه گناه کردی تا حالا با کمال بی شرمی می گم : آره اون قدر بی حیا شدم اونقدر پست شدم که می تونم داد بزنم و بگم من یه گناه کاره بزرگم . خودم ر و درست می کنم ولی وسوسهای شیطان باعث میشه کم کم به طرف گناه گشیده شم . آه خدا چرا شیطان را برای فریفتن ما فرستادی! ما خود شیطان هستیم افکار باطل ، رفتارهای عجیب بعضی آدمها من رو به فکر میندازه که چرا همیشه ما از شیطان بد می گم( لعنت به شیطان ) نه این ما هستیم که بی اراده هستیم این ما هستیم که نمی خواهیم قبول کنیم که انسان آزاد آفریده شده با اراده و قدرت تصمیم گیری مستقل . من یه گناه کردم اما یه گناه کوچیک اونچنان قلبم فسرده شده که می خواهم گریه کنم . اخه من به اون قول داده بودم قول دادم .خدایا من با قسم به کتاب تو به او قول داده بودم ،من من آدم کثیفی هستم. نمی دونم چکار کنم از وجدان درد دارم می میرم بدنم یخه یخه . نه اون چیزی نمی دونه ولی خدام که می دونه خدایا چرا چرا ادمهای بی اراده رو به این دنیا میاری . اونها رو میاری که بهش بفهمونی که چقدر بی اراده هستند چقدر پست چقدر بی ظرفیتن چقدر بی لیاقتن آره چقدر بی لیاقتم . لیاقتش رو ندارم . شاید باور نکنید پاک ترین ادمی که تا حالا دیدم پاک پاک . من شرمنده هستم اما شرمندگی دردی دوا نمی کنه . من رو ببخش ای پاک و ای خدای پاک منبع: www.mesom.blogfa.com
[+]
نوشته اي ازE30united در 2:44 بعد از ظهر سه شنبه 29 فروردین1385
|
|
|
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آموختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن عشق یعنی خدا
|
[+]
نوشته اي ازE30united در 2:35 بعد از ظهر سه شنبه 29 فروردین1385
|
|
یک روز یک نفر رفت دشتشویی و آفتابه را پاره کرد. پرسیدند چرا این کارو کردی. گفت : بی صاحب برای من ژشت می گیره!![]()
![]()
![]()
افراد کچل انجمنی داشتند که فقط کچل ها حق ورود به انجمن را داشتند. آدم کوری هم دم در ایستاده بود و روی سرشون دست می کشید تا ببیند کچلند یا نه. روزی یک آدم غیرکچل(!) رفت تا ته و توی قضیه را دربیاورد ببیند اون تو چه خبر است. رفت و به جای سر ، باسن خود را به آدم کور نشان داد. او هم دست کشید و گفت : اشکالی نداره برو تو ، فقط سرت رو بشور بو می ده!!!![]()
![]()
پیرزنی در اتوبوس گفت : نی نای نای نی نی نای نای . همه شروع کردند به دست زدن و همخوانی باهاش. یه دفعه پیرزن دندانشو از تو کیفش درآورد و گذاشت دندان و گفت : نیاوران نیگه دار!![]()
پدری کارنامه ی پسرش را دید که از 42 نفر چهل و یکم شده بود. دست به درگاه خدا برداشت و گفت : خدایا شکرت خنگ تر از پسر من هم تو این دنیا وجود داره!![]()
غضنفر ماه رمضان زولوبیا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. یه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبیاها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا فی الدنیا الحسنه ... کسی به زولوبیا دست نزنه!![]()
مردی بدهی و قرض زیاد داشت رفت ماشین مدل بالا خرید! زنش پرسید : آخه مرد با این وضعی که ما داریم چه وقت ماشین مدل بالا خریدن بود؟ مرد گفت : ماشینو خریدم تا سریع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!![]()
مردی به دوست خود اسب لاغری داد و گفت این اسب خیلی سریع و تند راه می رود. دوستش سوار اسب شد ولی بین راه اسب درگذشت(!!!) او هم نامه ای به دوستش نوشت و گفت : اسبی سریع تر از این ندیده بودم. فاصله دنیا و آخرت را در یک ساعت پیمود!!!![]()
در مراسم استیضاح مستر چرچیل یکی از نمایندگان زن مجلس گفت : آقای چرچیل من اگر زنتان بودم یک فنجان قهوه سمی بهتون می دادم! چرچیل هم گفت : من هم اگر شوهرتان بودم حتماً قهوه را می خوردم!!!![]()
کبریت سر خود را می خارونه آتش می گیره!![]()
مردی که در و پنجره می ساخت رفته بود خواستگاری، پدر عروس پرسید : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ویندوز نصب می کنم!!!![]()
منبع : http://khandeh.blogfa.com
[+]
نوشته اي ازE30united در 7:53 قبل از ظهر دوشنبه 21 فروردین1385
|
|
يه اردکه پاش گير کرده بوده به در اتوبوس و اتوبوس هم داشته ميرفته و اردکه ميگفته : مگ مگ و مسافرها مي گفتن : آمريکا
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:17 قبل از ظهر چهارشنبه 16 فروردین1385
|
|
جوک
یه بار یه ترک برف پاک کن ماشینشو روشن می کنه هیپتونیزم می شه!!!
یه بار جاسم صابون عروس می خره به بدنش میزنه و کل می کشه.
چوپان دروغگو می ره اون دنیا می گه من دهقان فداکارم
یک بار بیماری نزد روانشناس رفت و گفت آقای دکتر من هر وقت می خوابم ، خواب یک غول سه شاخ می بینم.روانشاس گفت : بیماری شما قابل درمان است ولی باید قبل از آن صدهزار تومان هزینه درمان بپردازید. بیمار گفت : نه آقای دکتر نیازی نیست یه جوری با غوله می سازم!
مریض : آقای دکتر مشکل من اینه که هیچ کس منو تحویل نمی گیره. دکتر : نفر بعد !!!
مردي در هواي سرد، اسبي را ديد كه از بيني اش بخار بيرون مي آمد. با خود گفت: فهميدم، پس اسب بخار كه مي گويند همين است!
یه بار بچه ای از پدر خسیسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چی ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو می خوای چه کار؟ تو هفت هزار هم زیادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو می خوای چی کار؟ دوهزار کافیه ؟ بیا این هزار تومنو بگیر.بچه می شماره می بینه پانصدتومنه!!!
اولي: من تصميم گرفته ام بعد از اين، فقط غذاهاي گياهي بخورم.
دومي: لابد با مشورت دكتر تصميم گرفته اي؟
اولي: نه، با مشورت قصاب محل، چون او ديگر حاضر نيست به من نسيه بفروشد.
درباره ی گل از یه تبریزی می پرسن. می گه : درباره گل همین بس که خدا می فرماید گل هو الله احد!
به یکی می گن جمله ای بساز که توش "مرده" باشه. می گه : آمبولانس.
پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:16 قبل از ظهر چهارشنبه 16 فروردین1385
|
|
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمههاي شب هولمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه ميبيني؟ واتسون گفت: ميليونها ستاره ميبينم. هلمز گفت: چه نتيجه ميگيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه ميگيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستارهشناسي نتيجه ميگيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد. شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: احمق نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه: چادر ما را دزديده و بردهاند!!!!![]()
![]()
![]()
منبع: www.khandeh.blogfa.com
[+]
نوشته اي ازE30united در 8:13 قبل از ظهر چهارشنبه 16 فروردین1385
|
|